مصاحبه با مجله فرهنگی اجتماعی ایرانیا شماره چهارم جولای ۲۰۱۶

بی شک همه ما روزها و لحظه های سختی داشته ایم که دلمان از درد فشرده شده. لحظه هایی که دلمان میخواسته با کسی درد و دل کنیم و از سنگینی رازهایی با خود رهایی یابیم. از یک طرف میخواهیم بتوانیم با کسی حرف بزنیم و از طرف دیگر ترس برملا شدن احساسات شخصی مان را داریم. در اینگونه مواقع سوال اینجاست که چگونه باید به کسی اعتماد کنیم؟

مصاحبه کننده : خانم مهسا باباپور- آرنهم 

مصاحبه شونده : کشور آمیغ ، رواندرمانگر ، مشاور خانواده و رابطه زناشویی 

۱- یک بیوگرافی از خودتان و اینکه چند سال است در هلند زندگی می کنید؟

من ۲۲ سال قبل همراه با همسرم و دو فرزند ۸ ساله و ۴ساله ام به هلند آمدم. آن موقع ۳۵ ساله بودم. بچه ها الان هر کدام زندگی خودشان را دارند. من در ایران مترجمی فارسی – انگلیسی در مقطع لیسانس خوانده بودم اما این رشته ای نبود که بخواهم در هلند ادامه بدهم. بشدت دوست داشتم روان درمانگر باشم، رشته ای بود که همیشه به آن علاقه داشتم و علاوه برآن میخواستم موقعیتی در این جامعه بدست بیاورم.
در آن زمان دانشگاه ها و مدارس عالی به کسی که زبانش ناقص و سنش بالا بود به سختی این شانس را می دادند که تحصیل چند ساله را شروع کند. به من هم این شانس داده نمی شد. شاید چهار مدرسه عالی تقاضای من را برای شروع به تحصیل به دلیل بالا بودن سن و خوب نبودن زبان هلندی قبول نکردند. واقعا هم زبان هلندی من خوب نبود. زمان زیادی نبود که در هلند بودم. می گفتند: برو چند سال کار کن تا زبانت خوب شود. من میدانستم کسی با کار کردن زبانش بهتر نمی شود و میدانستم هر سال با بالا رفتن سن شرایط برایم سخت تر میشود. یکی دیگر از مدیران دانشگاهی می گفت: این رشته سختی است. هر خارجی می آید و بعد از یکسال نمی تواند ادامه بدهد و می رود. حیف پول. در کنار آن سازمان سوشیال با تحصیلی که بیش از یکسال طول می کشید موافقت نمی کرد و ترجیح بر این بود که فرد بسرعت آغاز به کار کند.
اطرافیان خصوصا هموطنان عزیز هم مشوق نبودند. می گفتند: َای بابا با این سن و سال برای چه میخواهید درس بخوانید؟ این همه زحمت بکشی ۴۰ ساله فارغ التحصیل می شوید. این همه جوان کی شما را استخدام می کند؟
متاسفانه در فرهنگ ما مرز پیر بودن خیلی دلبخواهی است و در بیشتر موارد خیلی زودرس! برای درس خواندن، برای عاشق شدن، زندگی دیگری شروع کردن.

در آن زمان من نمی دانستم میتوان از راهنمایی یک متخصص کمک گرفت. کاری که من امروز برای بعضی از مراجعین خود انجام میدهم.
با وجود این ناامید نشدم و فقط هدفم را می دیدم و شوق رسیدن به آن باعث میشد که همه راهنمایی های ناامید کننده را ندیده بگیرم و به تلاشم ادامه بدهم. ساده نبود. بعد از پذیرش و شروع به تحصیل هم مشکلات مختلفی بود. نه تنها عدم توانایی در زبان مشکل ساز بود بلکه تبعیض و سنگ اندازی را هم که درمواردی تجربه می کردم کار را برایم مشکل می کرد. با همه اینها من واقعا اعتقاد دارم اگر چیزی را با تمام وجودت بخواهی و انتخاب کنی که به آن برسی در بیشتر موارد موفق خواهی شد. حداقل در کشورهایی مثل هلند.
الان در کارم سعی می کنم از تجربه شخصی خودم استفاده کرده و به مراجعین خود انگیزه بدهم و آنها را حمایت کنم که جرات کنند برای رسیدن به اهدافشان قدم بردارند.
من دوره ۴ ساله لیسانس را شروع و پایان دادم و بعد از آن یک مقطع تحصیلی اکادمیک ۵ ساله را شروع کردم و امروز در مقابل شما نشسته ام در مطب خودم. البته یک روز هم در یک سازمان روانپزشکی دولتی کار می کنم. من سخت تلاش کردم اما شانس هم با من یاری کرد. شرایطی و افرادی هم در مقاطعی سر راهم قرار گرفتند و حضورشان به من در رسیدن به هدفم کمک کرد.

۲- رایج ترین مشکلات مراجعه کننده گان شما چیست ؟

مراجعه کنندگان من چند دسته هستند. عده ای که از طرف دکتر عمومی شان به من معرفی می شوند و اکثرا از بیماری افسردگی رنج می برند و یا همراه آن از مشکلات خانوادگی و زناشویی. هزینه این افراد را بیمه آنها پرداخت می کند و به همین دلیل هم نامه معرفی دکتر عمومی را لازم دارند.
عده ای صرفا برای مشکلات رابطه زناشویی مراجعه می کنند. برای مثال یکی از زوج ها می خواهد جدا شود و دیگری می خواهد شانس دیگری به رابطه بدهد. یا هر دو می خواهند جدا شوند اما نمی توانند به شکل درست با هم حرف بزنند و مراحل طلاق را طی کنند و در این زمینه کمک می خواهند.
یا اینکه همدیگر را دوست دارند ولی یکی از زوجین رابطه خارج از ازدواج برقرار کرده و نمی تواند این رابطه را قطع کند. عده ای برای مشکلات در رابطه با فرزند – والدین – برادر و یا خواهر خود مراجعه می کنند.

گروهی از مراجعین من که تعدادشان هم کم نیست اصولا مشکلی ندارند. افرادی هستند که می خواهند کیفیت زندگی فردی و یا زناشویی خودشان را بالا ببرند.
مثال: کسی شغل مهمی دارد (وکیل یا مدیر است) و احساس می کند که از اعتماد به نفس لازم برخوردار نیست یا تکنیک های لازم برای برخورد با دیگران را نمی داند و این به کارش لطمه وارد می کند. کمک می گیرد که حس اعتماد به نفس خودش را بالا ببرد یا توانمندی های فردی خود را افزایش بدهد (هنر انتقاد کردن – صحبت کردن …) .
گاهی اوقات افراد برای مشاوره مراجعه می کنند. مثال:‌ می خواهند ازدواج کنند و نمی دانند آیا فردی که انتخاب کردند برای ایشان مناسب است یا نه .
یا دو نفر که می خواهند ازدواج کنند چند جلسه قبل از ازدواج درخواست می کنند.
گروهی از زوجین صرفا به این دلیل می آیند که رابطه عمیق تری بین خود ایجاد کنند و بیشتر از با هم بودن لذت ببرند.

۳- شما روزانه کلی درددلهای مختلف از افراد مختلف می شنوید. آیا شنیدن این دردها زندگی شخصی شما را تحت الشعاع قرار نمی دهد ؟

من کارم را دوست دارم و شنیدن دردهای دیگران و تلاش در جهت تغییر خسته ام نمی کند. فکر می کنم هر کس کارش را دوست داشته باشد احتمالا کمتر خسته می شود. اما خوب کار سنگینی است. روزانه ۷ تا ۸ مراجع را دیدن و به همه آنها این حس را دادن که با تمام حواست برای او هستی کار ساده ای نیست. ضمن اینکه اگر بیشتر برای خودت کار کنی همه مسئولیت ها و کارهای اداری را هم باید خودت به عهده داشته باشی و اگر حواست نباشد وقت آزادت را هم به کار اختصاص خواهی داد. اگر جواب دقیقی بخواهید باید بگویم که شنیدن درددل ها و کمک به بهبود حال دیگران نه تنها من را آزار نمی دهد و زندگی شخصی ام را تحت الشعاع قرار نمی دهد بلکه به من حس خوب مفید بودن می دهد.
اما حفظ توازن بین مسئولیت های کاری و تعهدات شخصی همیشه آسان نیست و بهم ریختن این توازن است که گاها زندگی شخصی را تحت الشعاع قرار می دهد. حتی با وجود دوست داشتن کارت لازم است مرزی را تعیین کنی تا اداره زندگی در توانت باشد. لازم است که آگاهانه در کنار کار تفریح و سرگرمی های دیگر داشته باشی که توازن حفظ شود. باید وقت کافی برای ارتباطات شخصی و خانواده هم داشته باشی. باید بتوانی توازن بین کار و زندگی شخصی بین تعهدات و مشکلات کاری و وظایف و مشکلات شخصی را حفظ کنی. حفظ این توازن همیشه آسان نیست. احتیاج به دیسیپلین خاص، تعیین اولویت ها و گذشتن از بعضی خواسته ها و ترجیح موارد مهمتر دارد. احتیاج به میزان لازم تفریح، ارتباطات مثبت و سرگرمی هایی دارد که انرژی مثبت به فرد بدهد. گاهی اگر متوجه نباشی در حق خودت، سلامتی ات، زندگی شخصی و خانوادگی ات کم توجهی می کنی. درآن صورت بله، میتوان گفت که این نحوه کارکردن حتما تاثیر منفی دارد. این موضوع در هر کاری هست اما در کارهایی مثل کار من حفظ توازن مشکل تر است. پیش آمده که این توازن به هم خورده. این نکته ای است که باید همیشه نسبت به آن آگاه باشم و هر از گاهی این بالانس را تنظیم کنم.

۴- تا حالا شده شب ها یا لحظاتی که تنها هستید به بیمارهاتون فکر کنید؟

در ابتدای کار (۱۸ سال پیش) خیلی زیاد. اما به مرور این حالت خیلی کم تر شده. کسانی که برای افسردگی و یا مشکلات زناشویی مراجعه می کنند در بدترین شرایط زندگی شان نزد من و یا امثال من می آیند. من بعد از سال ها تجربه می دانم که در بیشتر موارد بعد از مدتی وضعیت آنها بهبود پیدا می کند و این باعث می شود که خیالم تا حدودی راحت باشد. با این حال در بعضی موارد بله. مواردی  که کسی قصد خودکشی داشته باشد یا فرزندی با من تماس می گیرد و می گوید که مادرش گفته میرود و دیگر بر نمی گردد.
طبیعتا من هم تا روز بعد یا تا زمانی که خبر مثبتی دریافت کنم و خیالم راحت شود با این موضوع درگیر هستم. خوشبختانه این موارد کمتر اتفاق می افتد. گاهی اوقات هم افرادی را ملاقات می کنم که دردهایی را متحمل شده اند که شنیدنشان قلبم را به درد می آورد و در تنهایی به آنها فکر می کنم. اما با گذر زمان یاد می گیری چطور مرز تعیین کنی و با افکار و احساساتت کناربیایی.

۵- تا حالا خود شما افسردگی را تجربه کردید ؟ چگونه با آن مقابله کردید؟

اصولا خیلی از افراد در زندگی دوره هایی از افسردگی را تجربه می کنند ولی شدت و ضعف دارد. من هم در دوره ای با این مسئله به شکل جدی روبرو شدم که البته همین خود باعث شد که اکنون وضعیت مراجعینم را بهتر درک کنم.
سال ۲۰۰۴ در یک سازمان روانپزشکی دولتی کار می کردم، همزمان درس می خواندم (یک تخصص تکمیلی) و بیماران سختی داشتم. از جمله تعداد زیادی از کسانی که در جنگ بوسنی متحمل آسیب های روحی بودند را به من مراجعه داده بودند. افرادی که صدمات روحی (تراما) داشتند. یعنی حوادثی را متحمل شده بودند که رهایشان نمی کرد. کابوس می دیدند، خواب نداشتند، می ترسیدند، شاهد کشته شدن افراد خانواده شان و یا دوستان نزدیکشان بودند، مورد تجاوز و یا شکنجه واقع شده بودند. چون من تخصص در درمان تراما داشتم خیلی از این افراد را به من سپرده بودند. آن موقع من به خاطر زیاده روی در کار و اینکه دوست داشتم هرچه بیشتر کمک کنم، متوجه نبودم که زیاد از حد توان از جسم و روان خودم کار می کشم. بعد از دو سال خودم دچار بیماری شدم که به آن تمام شدن انرژی (*) می گویند. ضمن آن دچار افسردگی خفیف هم شدم. با اینکه کارم کمک به دیگران بود و از نظر تئوریک آگاهی داشتم اما وقتی برای خودم این موضوع پیش آمد با تمام وجود حس می کردم مراجعین چه می گویند و چه می کشند. آن زمان خیلی ترسیده بودم. این حالت را هرگز تجربه نکرده بودم. فکر میکردم هرگز از آن بیرون نمی آیم و هیچکس نمی تواند کمکم کند. خودم هم نمی توانستم به خودم کمک کنم. امروز که به آن فکر می کنم می بینم یکی از بهترین اتفاق های زندگی من بود. باعث شد نوع نگاهم به زندگی عوض شود. بیشتر مواظب خودم باشم، در ارتباط هایم تجدید نظرکنم، ارزش های واقعی زندگی را بشناسم و بها بدهم و بیشتر از زندگی لذت ببرم. گاهی اوقات اتفاقاتی که در زمان وقوع شکست یا بدبختی به حساب می آیند در حقیقت هشداری هستند که اگر خوب از آن ها استفاده کنی و درسی را که باید بگیری را گرفته باشی؛ چراغ راه آینده ات می شوند. هدیه ای هستند که تقدیمت می شوند تا آگاهانه تر زندگی کنی .
من برای بیرون آمدن از این وضعیت از تخصص همکار دیگری کمک گرفتم. انسان ها هرچقدر که قوی باشند باز هم به همدیگر نیاز دارند و این از قوی بودن آنها کم نمی کند.

۶- مواقعی که ناراحت هستید یا مشکل دارید آیا پیشنهادهایی که به بیمارانتان میدهید را در مورد خودتان هم استفاده می کنید؟

بله. اکثر پیشنهادهایی که به بیمارهایم میدهم خودم هم اجرا می کنم. البته انسان ها متفاوت هستند و یک دستور یکسان برای همه وجود ندارد. اما خط کلی یکی است. مثلا وقتی من به مراجع خود می گویم سعی کن احساس غم یا خشم  را در بدنت حس کنی و کشف کنی چه فکری در پس این حس وجود دارد و یا به او کمک میکنم یاد بگیرد چگونه میتواند حس خود را در بدنش حس کند، بیان کند و با آن کنار بیاید. این کار را خودم هم انجام می دهم. فقط ممکن است نوع بیان غم یا خشم من با مراجع من متفاوت باشد. چون ما دو نفر متفاوت هستیم. یا زمانی که به مراجع خود کمک می کنم از تکنیک های خاصی استفاده کند در حل مشکلات با دیگران؛ خودم هم از همین تکنیک ها استفاده می کنم یا سعی می کنم استفاده کنم. البته نباید فراموش کرد که راهنمایی همیشه راحت تر از اجرا هست!

۷- معنی عشق از نظر شما چیست ؟

اگر منظورتان عشق یک فرد به دیگری است. عشق حس پیوند عاطفی عمیقی است که سرچشمه شادی، آرامش و شکوفایی است. حس زیبایی که باعث میشود فرد در کنار دیگری احساس کند تنها نیست، کسی برایش حضور دارد، کسی که برایش بی همتا و خاص هستی، با در کنار او بودن احساس کامل بودن، آرامش و امنیت می کنی. وجودش بهترین صفات و توانایی هایت را بالا می آورد و تقویت می کند.
البته عشق به نظر من به اشکال مختلفی وجود دارد:‌ عشق مادر به فرزند، عشق به خالق، عشق به یک هدف، عشق در یک رابطه که در همه صورت حس زیبایی است که می تواند سرچشمه شادی، امید و حرکت باشد.

۸- نظرتان در مورد خوشبختی و بدبختی چیست ؟
از نظر من خوشبختی یک حس درونی است که خیلی وقت ها به عوامل بیرونی (تحصیلات، رفاه مالی، موفقیت کاری) چندان ارتباطی ندارد. زمانی که تصویر مثبتی از خود داشته باشی و خودت را آنطور که هستی بپذیری و دوست داشته باشی و از این توانایی برخوردار باشی که بتوانی دیگران را هم دوست داشته باشی. زمانی که احساس مفید بودن برای انسان های دیگر و یا جامعه می کنی. زمانی که افکار مثبت و حس خوب نسبت به خود و دنیایی که در آن زندگی می کنی داشته باشی و با افرادی ارتباط داشته باشی که حس دوست داشتن را از آنها می گیری. همینطور زمانی که توانایی در حال زندگی کردن و لذت بردن از چیزهای روزمره و کوچک را داشتی باشی می توانی خوشبختی را حس کنی و بدبختی دقیقا عکس آن است.

۹-  به شانس اعتقاد دارید ؟ در زندگی شخصی تان چقدر شانس آورده اید؟

بعضی ها همه چیز را به شانس نسبت می دهند و با این توجیه نقش خود را نفی می کنند. من چنین اعتقادی ندارم. من بیشتر به تلاش و قدرت فرد در بدست آوردن آنچه می خواهد اعتقاد دارم اما در کنار آن اعتقاد دارم همه انسان ها در مقطعی از زندگی از شانس های مختلفی برخوردار بوده اند یا می شوند. گاهی اوقات نمی بینند و گاهی اوقات می بینند.
زمانی که من تلاش می کردم تحصیل کنم (سال ۱۹۹۶ میلادی) و از همه طرف نه می شنیدم تصادفا رابط من و سازمان سوشیال شخص دیگری شد و او باعث شد که من بتوانم با حفظ حقوق بیکاری درس را شروع کنم. آن خانم قبلی چنین شانسی را به من نمی داد، اما این شخص جدید به من گفت: تو خیلی تلاش می کنی و من میخواهم این شانس را به تو بدهم. من فکر می کنم من شانس آوردم که آن فرد رابط من شد اما اگر تلاش من را نمی دید احتمالا این شانس را به من نمی داد.
بعد از آن درسال ۲۰۰۸ میلادی سازمان روانپزشکی دیگری من را استخدام کرد که می خواست شروع به کار کند و به افرادی با تجربه ای مشابه من نیاز داشت. مدیر آن حاضر شد شانس تحصیل اکادمیک ۵ ساله و پرداخت هزینه بلاعوض آن را به من بدهد. شاید اگر مصاحبه کننده شخص دیگری بود من این موقعیت را پیدا نمی کردم. من این را شانس می بینم.
از این موارد زیادتر پیش می آید که در یک مقطعی از زندگی یک فردی و یا یک شرایطی سر راهت قرار می گیرد که نقش بزرگی در زندگی می گذارد و میتوانی به حساب شانس بگذاری. گروهی از شانسشان با تلاش و پشتکار استفاده می کنند و گروهی هم نه.

و اما حرف آخر؟

خیلی از افراد که از افسردگی رنج می برند یا رابطه زناشویی شان در حال ازهم پاشیده شدن است سختشان است از تخصص یک متخصص بهره مند شوند و فکر می کنند نباید از شخص دیگری کمک گرفت. زمانی مراجعه می کنند که دیگر واقعا دیر شده.
اگر از افسردگی رنج می برید و یا از رابطه زناشویی تان راضی نیستید فکرنکنید کمک گرفتن از یک متخصص به معنی این است که شما خودتان در حل مشکلتان ناتوان هستید. وقتی یخچال یا یک وسیله فنی شما مشکل پیدا می کند شما از تخصص یک کارشناس استفاده می کنید برای رفع مشکل. همین نگاه را هم می توانید نسبت به بهره برداری از تخصص یک مشاور یا روان درمان گر داشته باشید برای بهبود رابطه تان و یا مشکلات فردی تان.
نوع نگاهتان را عوض کنید و به موقع از کمک کارشناسان بهره برداری کنید. قبل از اینکه دیر شود و زندگی فردی و یا زناشویی تان آسیب غیر قابل جبران ببیند. نکته دیگر اینکه زمانی که حتی مشکلی ندارید سعی کنید آگاهانه زندگی کنید و کیفیت آن را بالا ببرید. اما یادمان باشد کیفیت زندگی همیشه به معنای موفقیت در تحصیل و مسایل مالی نیست.

زندگی کوتاه است. سال ها بسرعت سپری می شوند و یک دفعه متوجه میشوی که بیشتر زمان را از دست داده ای. هر از گاهی در کنار دوندگی های روزمره بایستید و نگاهی به سال های سپری شده بکنید.
ببینید چقدر تصویر زیبا در ذهنتان دارید؟ چند سال از این سال ها را زندگی کرده اید؟ به حال زندگی تان نگاه کنید. ببینید آیا احساس خوشحالی می کنید؟ از کارتان، رابطه تان و نوع ارتباطات با دیگران راضی هستید؟ اگر قرار باشد یکسال دیگر بیشتر زندگی نکنید چکار می کنید؟ چه تغییراتی را در زندگی تان می دهید؟ و الان این تغییرات را بدهید.

کیفیت کلی زندگی تان را هر از گاهی بسنجید. اگر راضی نیستید تغییرش بدهید. اگر سخت است و یا راه تغییر را نمی دانید کمک بگیرید.

گفتگویمان به پایان رسیده یک حس خوبی دارم حس کسی که بعد از سالها دوری آغوش مادرش را لمس کردم. با خود میگویم مگر مادر چندین و چند تن میتوانی باشی ؟

نمی دانم همه مادرها قلب تو شده اند یا تو مادر همه قلبهای آزرده اما این را خوب می دانم که تمام بیمارانت از وجود تو انرژی و روح می گیرند. یاد می گیرند که خودشان باشند. دست یک یکشان را می گیری، بلند می کنی، ایستادن و چگونه زندگی کردن و لذت بردن را یادشان می دهی. کاری که همه مادرها انجام می دهند و من همچنان فکر می کنم که تو شایسته نام مادر هستی. مادر همه قلب های شکسته دور از وطن.

مهسا باباپور – آرنهم 

۱ دیدگاه - ۹۵/۰۴/۲۵

ارسال دیدگاه

از خواندن مصاحبه تان لذت بردم جالب بود .
شهرام
۹۵/۰۴/۲۵

ارسال دیدگاه

*اجباری است
loading