ٔدنیای عشق و رابطه : داستان های زندگی

عشق پایدار

نادر و سیما

***
۷۸ ساله است آمده تا با کمک گرفتن از تراپی مرگ همسرش نادر را که چند ماه پیش فوت کرده بتواند بپذیرد و با ان کنار بیاید. می گوید هر شب با عکسش که روی میز اتاق خواب است صحبت می کنم و قبل از خواب به او می گویم :‌ «به امید دیدار ، به زودی ». اسمش سیما و چهره اش شکسته تر از سن تقویمی اش . انواع بیماری ها را دارد. یک مهربانی خاصی در صورتش موج می زند ، همینطور یک غم عمیق.
از همان دیدار اول می دانم با تمام وجود میخواهم به او کمک کنم تا باقیمانده عمر را راحت تر زندکی کند.
سیما از دوران جوانی اش عاشق نادر بود و نادر ۱۵ سال بعد از ازدواج با او بر اثر یک تصادف دچار ضربه مغزی شد و بدبینی اش و اخلاق تندش از ان موقع شروع شد. اما هنوز برای سیماهمان نادر قدیمی بودکه عاشقانه دوستش داشت. چند سال پیش نادر دچار بیماری فراموشی شد دیگر آن نادر قدیم نبود، رفتارش بسیار آزار دهنده شده بود.
ان موقع هم سیما برای بهره برداری از تراپی آمده بود. میخواست در کنار درمان افسردگی ، کمک بگیرد تا رفتار خشن، کنترل امیز نادر را تحمل کند. با وجود مشکلات جسمی اجازه نمی داد که نادر در سازمان های خاص برای نگهداری افراد با نقض جسمی یا مشکل فراموشی نگهداری شود. اصرار بچه هایش به این کار هم تاثیری نداشت . میخواست خودش از او نگهداری کند.
نادر راحتش نمی گذاشت .اجازه نمی داد سیما جایی برود یا کسی به خانه بیاید.
سیما می گوید:«می ترسید کسی من را ازش بگیرد». وقتی سیما خسته بود و از شدت خستگی روی صندلی خوابش می برد نادر با عصا بیدارش می کرد. سیما
می گوید : «‌به خاطر این بود که می ترسید من مرده باشم .» سیمابرای هر رفتار نادر یک دلیل خوب داشت . دلیلی که ریشه اش علاقه نادر به او بود .
می پرسم :‌چه چیزی کمکت می کرد که این همه فشار رفتار نادر را تحمل کنی و این همه سال از او نگهداری کنی ؟ نخواهی حتی پرستاری به کمک بگیری؟
می گوید :‌عشق ***

تنها عشق نبود که سرچشمه بردباری سیما بود.
بلکه پیوند عمیق عاطفی بینشان و خاطرات زیبایی که سالهای قبل از بیماری نادر باهم ایجاد کرده بودند هم به یاری سیما می آمدند و توشه ای بودند برای این مسیر ،در طول این سالهای دشوار . رابطه وقتی
براساس عشق و پیوند عاطفی باشد محکم است اما خاطرات زیبایی که در طول رابطه می سازید این استحکام را پایدار تر می کند و هرچه ساختار رابطه تان محکم تر باشد مقاومت آن دربرابرحوادث بیشتر .

17-11-2018

 

خیانت و تاثیر ان بر زوج و  رابطه انها        ***                                             

مرجان و محسن نزدیک به ۲۰ سال است با هم ازدواج کرده اند. محسن هیچ وقت 

احساساتش را با کلام به مرجان بیان نکرده، مرجان قبول کرده بود که محسن عادت به بیان احساساتش به شکل کلام را ندارد. 

یکروز مرجان بطور اتفاقی  یک پیام بسیار عاشقانه که محسن برای خانمی فرستاده را در موبایلش می بیند. همسایه هم می گوید که محسن را با خانمی دیده است . 

مرجان کاخ رویاها و باورهایش در مورد رابطه اش روی سرش خراب می شود.  احساس می کند تمام عمرش فریب خورده.  

می گوید:«‌ چقدر من ساده لوح بودم . چطور تونستی این کار و بکنی ؟ من چی کم داشتم؟» 

محسن می گوید:‌ «چند بار میخوای این چیزا رو تکرار کنی؟ حالا یه اتفاقی افتاده رفته . تاکی میخوای تلفن منو کنترل کنی ، دارم خفه میشم از این همه کنترل ؟»

مرجان با گریه و خشم می گوید: «تو این همه سال  میتونستی این کلمات عاشقانه را هم بگی ؟ اما نه به من؟

من میخوام بدونم از کی با هم بودید ؟ رابطه چطور بوده……»

محسن می گوید:‌«چه فرقی میکنه . دیگه یک اس ام اس و یک دیدار  بود و تمام شد.» 

***

خیانت در رابطه هر نوعی که باشد و  به هر شکلی که صورت بگیرد تاثیر بسزایی در رابطه بین دو نفر باقی می گذارد و اثر و عواقبش در بسیاری موارد در رابطه باقی می ماند. خیانت باعث می شود که تصویر فرد نسبت به خود، دیگری ( همسر) و رابطه زناشویی کاملا دگرگون شود.  

برای مرجان تصویر ایده ال و زیبا یی که از رابطه با محسن  داشته دیگر الان نابود شده ؛ اینکه او برای محسن شماره یک بوده و با هم  پیر خواهند شد، دیگر محو شده . مرگ آرمان ها و تصویر ها مثل مرگ عزیزان می ماند. یک چیزی می میرد.  فرد سوگوار می شود،  ضمن سوگواری برای  فروپاشی تصویری که دیگر وجود ندارد ، اعتماد  به آینده و  استحکام زندگی  مشترک را هم از دست میدهد.   

 اعتماد  و نظرفرد اسیب دیده  نسبت به شریک زندگی اش هم  دچار خدشه میشود. به نظر میرسد که با کسی زندگی می کرده که فکر میکرده او را میشناسد اما درحقیقت نمی شناخته . چظور مرجان میتواند دوباره  به محسن اعتماد کند؟

فرد اسیب دیده نظرش نسبت به خودش هم تغییر می کند.  با احساسات و افکار زیادی درگیر میشود؛ احساس تحقیر می کند، فکر می کند چقدر نحیف بوده که این همه سال این همه مایه گذاشته برای همسری که شخص دیگری را به او ترجیح داده . جقدر احمق بوده که متوجه خیانت  همسرش نشده . چطور نتوانسته ببیند؟

آیا بعد از خیانت هنوز باید به رابطه زناشویی ادامه داد؟

پاسخ این بستگی به افراد و نقطه نظرفردی شان دارد. اما برای کسانی که هنوز همدیگر را دوست دارند و دلایل کافی برای با هم بودن دارند . بله ، بهتر است به  رابطه تان شانس دوباره بدهید.  مرجان و محسن این شانس را به خود و به رابطه شان دادند. 

آیا با وجود همه این تغییرات و پیجدگی ها هنوز شانسی برای نجات رابطه هست ؟ 

بله . اگر هر دو طرف هنوز همدیگر را دوست داشته باشند و بخواهند نیرو بگدارند برای ترمیم انچه از بین رفته .  اما تمایل و تلاش دو طرفه زیادی طلب می کند. دلیل تکرار مرجان این بود که در محسن نمی دید  که واقعا متوجه کاری که کرده شده و میران اسیبی که به مرجان رسانده را بتواند حس کند.  بیان اینکه من اشتباه کردم از جانب محسن اغاز پروسه ترمیم است. اما این بیان باید به گونه ای باشد که طرف مقابل (‌مرجان ) واقعا باور کند. محسن می بایست در ایجاد چنین باوری نیرو می گذاشت . در کنار ان باید این فرصت به مرجان داده می شد  (درتراپی زناشویی)  که بتواند سوگواری کند برای آنچه اتفاق افتاده  تا خشم و غم کمتری داشته باشد و آمادگی شانس دوباره دادن به محسن را داشته باشد. گاهی اوقات ( نه همیشه و در همه شرایط) خیانت می تواند یک علامت باشد که بیان یک نقص یا بیماری در رابطه است . با جدی گرفتن آن و تغییر در خود و رابطه شاید این مشکل از بین برود و رابطه با وجود اسیب هنوزز پایدار بماند. نه افراد و نه رابطه به  شکل سابق نمی مانند اما در بیشتر روابطی که خیانت در ان صورت می گیرد، آن شکل سابق هم انچنان سالم نبوده.     

11-11-2018 

داستان فرید و فریبا : شتاب برای ازدواج***

می گوید یک وقت فوری میخواهم برای مشورت قبل از ازدواج. خیلی توضیح میدهد راجع به فرید و اخلاقش و

بعد اضافه می کند :‌فکر می کنم ترس از پیوند داره ، احتمالا کوله بار گذشته و طلاق پدر و ماردش  باعث میشه …

خیلی جالب است در سالهای اخیر که مردم بیشتر با روانشناسی آشنایی پیدا کرده اند، خیلی ها  به راحتی  برای همدیگر تشخیص صادر می کنند و میخواهند طرف مقابل تراپی گرفته ، بهبود حاصل کند تا آنی شود که دیگری میخواهد.

با هم میایند.  فریبا ۳۸ ساله است و فرید یکسال از او بزرگتر. 

فرید دوست دارد مدتی با هم دوست باشند ، بیشتر همدیگر را بشناسند، مدتی زیر یک سقف با هم زندگی کنند و بعد از آن تصمیم بگیرند که آیا به اندازه کافی همخوانی وجود دارد برای یک ازدواج یا نه. 

فریبا عجله دارد. می گوید:‌

ما الان یکسال هست که با هم دوستیم. اکثر تعطیلی آخر هفته با هم هستیم. 

هیج لزومی نداره که حتما زیر یک سقف بریم. خصوصا که اگر بخواهیم بچه دار بشیم و من دو تا بچه میخوام دیگه برا سن من فرصتی نیست. 

فرید اصلا بچه دوست ندارد. مایل است خانمش کار کند هردو هزینه زندگی را تامین کنند. مسافرت بروند. 

 فریبا دوست دارد خانه باشد ، بچه داری کند و اگر کاری برای یکی دو روز  پیداشد،  انجام دهد. 

فرید آدم فامیل دوست است و می گوید برایش خیلی مهم است که همسرآینده  اش با فامیلش خصوصا مادرش رابطه دوستانه داشه باشد. 

فریبا دو بار بیشتر مادر فرید را ندیده و مایل هم نیست که به جز رابطه رسمی رابطه دیگری باشد. میگوید دوست دارد زندگی خصوصی اش خصوصی بماند.

از فریبا می پرسم :‌ چه چیزی در فرید برایت دوست داشتنی و جالب است که عجله برای ازدواج با او داری؟ 

می گوید:‌مرد خوبیه ، چشم پاکه ، صادقه ، اهل خونه و زندگی .

فرید می گوید:‌ من اصلا فریبا را نمی شناسم . هر روز نظرش عوض میشه . مرتب ا فیلم های فارسی میدید از وقتی فهمیده من فیلم فارسی دوست ندارم میگه اونم دوست نداره . راجع به هرچیزی بعد از مدتی میگه منم همینو دوست دارم. 

آخه تو از خودت هیج نطری نداری؟ تو کی هستی ؟ مگه میشه با این سن اینطور سریع نظراتت عوض بشه ؟ من فکر میکنم تو سنت بالا رفته و یک کاندید میخوای که با عجله تشکیل خانواذه بدی و این کاندید منم.

فریبا میگوید:‌ من فکر می کنم چون بچه طلاق هستی از پیوند میترسی..

و من میپرسم :‌از من انتظارچه نوع کمکی دارید؟

***

گاهی اوقات جوان ها آنقدر عاشق تصویر زیبای کانون گرم خانواده ،یافتن شریک زندگی و خیلی رویاهای دیگر بعد از ازدواج هستند که عشقشان به همدیگر کمتر از عشقشان به این تصویر است . 

متوجه نیستند که ایجاد چنین کانونی خصوصا دوام آن  احتیاج به دو نفر دارد که با هم تا حدی هم خوانی داشته باشند. زندگی زناشویی با کیفیت  یک مسافرت چند روزه نیست که یک طوری با هم کنار بیایید بعد برگردید سرخانه و زندگی تان . 

حتی اگر بنا به دلایلی تصمیمتان براساس عشق و دوست داشتن نباشد باز نیاز به  اساس نسبتا محکمی هست :  علایق و خواسته های مشترک، حرف مشترک، 

قبل از اتخاذ چنین تصمییم بزرگی بهتراست خود و خواسته هایتان را بشناسید و بدانید چه نوع رابطه ای را میخواهید و نیازهایتان در رابطه چیست. آگاهانه تر حرکت کنید. مسیر راه را دلپذیر کنید نه پر از تنش و کلنجار.

29-10-2018

مسر من یک فرشته است که فقط دو تا بال کم دارد❤️

داستان سارا و سام
سارا می گوید ۸ سال است با سام
ازدواج کرده و از همسرقبلی اش یک پسر ۱۲ ساله دارد. سام از سارا کوچکتراست و مجرد بوده وقتی با سارا ازدواج کرده.
سارا می گوید شک دارم که با سام ادامه بدهم. اول اینکه از من جوان تره ، شاید بعدا بچه بخواهد، دیگر اینکه خانواده ام قبولش نکرده اند و هنوز هم برایم کاندید همسر انتخاب می کنند خصوصا افراد پولدار . برایشان پولدار بودن حرف اول را می زند. به سام احترام نمی گذارند با اینکه بیچاره برایشان خیلی زحمت می کشد.
سام را به تنهایی می بینم. می گوید :‌نمیدانم چطوری از سارا محافظت کنم.
خانواده اش همه مشکلاتشان را روی دوش او می اندازند . صبح تا شب تلفن دستش است که مشکل یکی از انها را حل کنه. مشکلات پسرش هم که جای خود داره. ما خودمون دوتایی مشکلی نداریم اما مشکلا آدم های اطرافمان فضایی برای زندگی زناشویی مان باقی نمی گذاره . تصور من از ازدواج چیزی غیر از این بود.
وقتی میخواهد از اتاق بیرون برود، وسط در می ایستد و می گوید:‌ شما یک جمله ای گفتید بین صحبتهاتون، گفتید انتخاب با منه و می تونم ادامه بدم و یا به زندگی با سارا پایان بدم. اما من حتی فکر این موضوع دیوانه ام میکنه. میدونید سارا مثل یک فرشته است فقط دو تابال کم دارد.
من یادم هست جمله ام . این طور جمله های ترکشی را عمدا پرتاب می کنم و منتظر عکس العمل می مانم که از آن در تراپی استفاده کنم.
به سارا می گویم . سام کمک میخواست که بداند چگونه از شما محافظت کند در مقابل فشارهای افراد خانواده که هرکدام زندگی خودشان را دارند.
من فکر می کنم فقط شما نیستی که احتیاج به محافظت داری . شما هم باید تصمیم بگیری که میخواهی از او محافظت کنی؟
این مرد تو را دوست دارد. برایش مهم نیست که بیست کیلو اضافه وزن داری، دور چشمانت چروک افتاده ، بار مشکلات اطرافت کمرش را خم کرده . برای او شما فرشته ای هستی که فقط دو بال کم داری. فکر میکنی این عشق برایت آنقدر ارزش داشته باشد که در کنارش بایستی و از او در مقابل برخورد خانواده ات محافطت کنی؟
چشمان درشتش را به من می دوزد و یکدفعه با صدای بلند شروع به گریه می کند. دستهای لرزانش را در دست می گیرم و با خود فکر میکنم ای کاش خانواده اش درد سارا را درک می کردند و این حسن نیتشان را طور دیگری نشان میدادند.

27-10-2018

فریبا و مادرش **

***

از فریبا خواسته ام مادرش را همراه خود بیاورد تا در جلسه ای فرصتی فراهم شود که بتوانند همدیگر را بهتر درک

کنند.
فریبا بعد از یک ازدواج که خاطرات بسیار تلخی برایش بجا گذاشته با فرید آشنا شده .
می گوید: من این پسر را دوست دارم . برای اولین بار احساس می کنم که کسی را پیدا کرده ام که دوستم دارد و برایش ظاهرم و ضعف هایم مهم نیست من را به خاطر شخصیتم و همانی که هستم دوست داره . اما مامان نمیتونه این رو درک کنه.
مادرش که انگار منتظر چنین فرصتی بود که با حضور یک متخصص دخترش را از اشتباهی که قراراست صورت بگیرد باز بدارد
می گوید:‌ این آقا حقوقی که میگیرد کافی زندگی و نیازهای تو نیست . یک کارمند ساده است
پدر و مادرش هم وضع مالی انچنانی ندارند. تو نمیتوانی با این آقا زندگی خوشبختی داشته باشی…..
فریبا می گوید . من تو خانه شما وضع مالی خوبی داشتم . محسن (‌همسر سابقش ) هم وضع مالی خیلی خوبی داشت اما من احساس بدبختی می کردم. ما در حدی که زندگی معمولی داشته باشیم داریم . اینجا هم اروپا هست و هیچکی در نمیمونه . ضمنا ما هر دو کارمی کنیم….مادر حرفش را قع می کند:
حقوق تو که مال خودته . نکنه میخوای تو خرجشو بدی…
مامان :‌ما هردو کار می کنیم و هر دو هزینه می کنیم.
مادر عصبانی به من نگاه می کند.
شما بفرماید. مردی گفتند ، زنی گفتند. مرد موظفه زنش را و خانواذه اش را اداره کنه. …این فرهنگ ایرانی ما هست.
بعد همینطور با چشمانش درشتش به من زل می زند و منتظر تایید می ماند….
همینطور که سنگینی این چشمان تایید طلب را احساس می کنم به چهر ه فریبا نگاه می کنم که با استیصال و انتظار به من نگاه می کند.
موضوعی که توی فکر من است فعلا فرهنگ ایرانی نیست . بیشتر در گیر این هستم که به چه صورتی میتوان فرهنگ این مادر و دختر را برای یکدیگر روشن کرد و آیا میتوان پلی بین این دو ایجاد کرد؟
درخیلی موارد هرکس فرهنگ شخصی / خانوادگی خودش را تعمیم به فرهنگ کل کشور میدهد. خیلی وقت ها مادرها با تمام حسن نیتی که دارند جای خواسته های خود و فرزندانشان را اشتباهی می گیرند و انچه اعتقاد دارند برای فرزندان دیکته می کنند.
خیلی وقت ها والدین انچه خود به آن نرسیده اند را میخواهند فرزندانشان به آن برسند بدون انیکه متوجه باشند فرزندان کپی انها نیستند و قرار نیست باشند…
تا کجا ما حق دخالت در زندگی فرزندانمان را داریم و کجا باید بگذاریم خودشان انتخاب کنند؟ مرز کجاست؟

22-10-2018

مهسا و مهران **

****

مهسا و مهران مدت ۸ سال است که در هلند زندگی می کنند. 

مهران در زمان ازدواج ۵۵ ساله بود.قبلا همسر داشته و همینطور دو فرزند اما دیگر با انها ارتباطی ندارد . مهران تصمیم گرفته این دفعه با دختری از ایران ازدواج کنه، کسی که با فرهنگ ایران بزرگ شده باشد . احتمال این را هم داده که شاید در دوران پیری اگر اوضاع بهتر شود بخواهد برگردد ایران . مهسا ۳۷ سال داشت زمان ازدواج . در ایران مدیر یک مدرسه بود و خیلی هم سخت گیر بوده راجع به انتخاب همسر، از مهران خوشش آمده و با وجود اختلاف سن تصمیم به ازدواج با او گرفته . الان دارای یک دختر ۶ساله هستند. 

مهسا می گوید:‌ تو ایران دو ماه با هم بودیم . یه جور دیگه بود. شاد بود. از اینکه خیلی اطلاعات داشت خوشم میامد. خیلی خوب حرف میزد راجع به همه چیز. تحصیل کرده و فهمیده بودنش برایم جالب بود اما الان دهن که باز میکنه حرف بزنه حالم بد میشه. چون فقط حرفه و در عمل هیج. صبح تا شب تو خونه نشسته و اخبار گوش میده و مرتب به همه کس و همه چیز بد و بیراه میگه . آدم در کنارش  از زندگی سیر میشه . هر روز صبح که بیدار میشه انگار خبر مرگ عزیزی را بهش دادند.  از همان اول صبح انرژی منفی توی خانه ما جریان داره. 

مهران می گوید:‌ تقصیر من چیه که تو هیچی از مشکلات جهان و ایران نمیدونی ؟ من مشغول مسایل و موضوعات بشریت ام و تو فکر اینکه رنگ خانه باید عوض بشه.. بعد لبخند تمسخرامیزی به مهسا میزند و به من نگاه می کند.

نمیدانم از نگاه من چه می خواند بعد ادامه میدهد:

من از همان روز خواستگاری گفته بودم که  درسته من تحصیل کرده هستم اما بخاطر مشکل جسمی از کار معاف هستم و حقوق بیماری می گیرم و اهل تجملات نیستم. شما قبول کردی . الان زیر حرفات زدی .

مهسا می گوید: من نمیدانستم صبح تا شب تو خونه بودن با کسی که به زمین و زمان بد میگه و هیج فعالیتی نداره و هیج بیرون نمیره یعنی چی. حتی دوساعت از خونه بیرون نمیری که من یک نفسی بکشم. یک تغییر رنگ ساده بعد از ۴سال  تجملات به حساب میاد؟ حتی بخاطر بچه مان هم به خودت حرکتی نمیدی ، باید سه بار دعوا کنیم که یک باری باهاش بکنی یا نیم ساعت ببریش پارک بچه ها…

مهران وسط حرفش می پرد و می گوید:‌ چرا واقعیت را نمی گی که الان پاسپورتت را گرفتی  و بچه ات را داری دیگه به من احتیاج نداری ؟ کیه که عوض شده؟ من یا تو که اول همه چیز را قبول کردی و الان اعتراض می کنی. من صادقانه همه چیز را گفته بودم. بچه هم نمی خواستم. به خاطر تو بچه دار شدیم و الان این بیچاره چه گناهی کرده؟

مهسا شروع به گریه کردن می کند و ضمن گریه می گوید:‌

فکرمیکنی من خیلی احتیاج داشتم بیام اینجا؟ من برا خودم کسی بودم تو کشور خودم . همه چیز را به خاطر با تو بودن رها کردم. پدر، مادر ، دوستام …

می تونی حس کنی چقدر دردناکه موقع زایمان هیچ کس پیشت نباشه ؟ کسی رو نداشته باشی بچه ات رو چند ساعت پیشش گذاری ؟ خواهر برادرت رو با تصویر ببنی و سالی یکبار هم نتونی بری ببینیشان چون پول بلیط نداری؟

مهران به من نگاه می کند و می گوید:‌ ترا خدا ببین خانم چه چیزهایی ناراحتش می کنه . خیلی ها تو ایران الان نان شب ندارند بخورند. خیلی ها همه چیزشان را میفروشند بیایند اینور . خانم راحت آمده اینحا ، برای خودش آزاده ، از امکانات اینجا استفاده میکنه و تازه خوشی زیر دلش زده. باز به من نگاه میکند .

 مهسا هق هق گریه اش زیادتر شده .

از محسن درخواست می کنم به چهره مهسا نگاه کند و وقتی اینکار را می کند می پرسم :‌چه حسی داری وقتی این صحنه رامی بینی؟

می گوید:‌ معلومه ناراحت میشم اما این خانم اشکش تو آستینشه و هرچی میشه فوری گریه میکنه. رویش را برمی گرداند و می گوید مستاصل است و نمیداند چکار کند.  

……

بارها پیش امده که افرادی چه زن و چه مرد با کسانی از ایران ازدواج می کنند و هردو تصوری که از جامعه اینجا و یا انجا و از همدیگر دارند الزاما با واقعیت یکی نیست . وقتی در زیر یک سقف قرار می گیرند تازه متوجه اختلافات در نوع نگاه همدیگر و شخصیت و علایق همدیگر می شوند. گاهی این اختلافات آنقدر زیاد است که هیچ راه میانه ای برایشان نمی توان پیدا کرد. ضمن اینکه انسان ها در پروسه مهاجرت تعییر می کنند . علاوه بران در بسیاری موارد زوج ها در طول زمان خواسته هایشان متفاوت میشود و می بایست هردو این توانایی را دشته و یا در خود تقوی کنند که  این تغییردرخواسته ها را درک کنند و  به نیاز همدیگر پاسخ مناسب بدهند. 

۱۰ اکتبر ۲۰۱۸

کسی را انتخاب کن که تو را انطور که هستی دوست داشته باشد.

نه از تو انی را بخواهد بسازد که دوست دارد.

فریده و فریدون 

 

فریده و فریدون برای مشاوره پیش از ازدواج آمده اند. حدود ۵-۶ ماه است همدیگر را می شناسند. آشنایی شان از طریق معرفی فامیلی بوده .

فریده شک دارد که بخواهد با فریدون ازدواج کند. به خاطر خانواده می بایست عقد شرعی می کردند در غیر اینصورت اجازه نداشت با فریدون  رفت و امد داشته باشد. 

می گوید: ‌اگر به خاطر حرف مردم نبود شاید ادامه نمی دادم . کمی هم شک دارم که با ازدواج نکردن با او اشتباه کنم و شانس خوبی را ازدست بدهم ،چون همه تعریف اش را می کنند.

فریده بسیار خجالتی و محجوب است . صدایش به سختی شنیده می شود و خیلی وقت ها به چهره فربد و حتی من نگاه نمی کند. 

با همان صدای خجالتی اش می گوید:‌

« من از حرکاتش خجالت می کشم. وقتی غدا می خوره سعی مکی کنم بشقابم را بردارم و جای دیگری بروم غذا بخورم

آنقدر تندتند می خوره که انگار دنبالش کرده اند ، انقدر توی دهانش می چپاند که انگار همین یک لقمه را حق داره بخوره . خجالت می کشم باهاش بیرون برم. حرف که میزنه انگار دعوا داره . همه اش پشت سرم نگاه می کنم کسی ندیده باشه…»

فریدون می گوید :‌ «من این ادا و اطوارها رو نمی فهمم. داداش خودش اینقدر بلند حرف میزنه انگار بلندگو قورت داده…. من کار می کنم . از خودم خانه دارم. چشمم پاکه ، اهل دختربازی نیستم.

من فریده را اگربتونه  اینقدر حساس نباشه و  این ادا و اطوارها را از خودش دور کنه باهاش مشکلی ندارم.

بعد اضافه میکند:‌ دختر خانواده داری هست . سالم و زحمتکشه . دیگه چی باید بخوام؟»

نمیدانم عاقبت این صحبت ها به کجا ختم بشود . ایا بتوانند یکدیگر را درک کنند،  ادامه بدهند یا ننتوانند اما چقدر خوب است جوان ها بدانند چه چیزهایی در رابطه برایشان اساسی است ، به نیازهای خود آگاه باشند.

۲۳ سپامبر ۲۰۱۸

گلدان ارکیده آرش و مرضیه

ده سال است ازدواج کرده اند .
می گوید: از یکسال پیش دیگر حس آنچنانی نسبت به مرضیه ندارم . دیگر برایم جذاب نیست . حتی بوی دهنش گاهی آزارم میدهد. چطور قبلا همه چیزش برایم دوست داشتنی بود؟ا
می ترسم اگر اینطور پیش برود مثل خیلی زن و شوهرها بشویم که بعد از مدتی دیگر برای هم عین خواهر و برادر می شوند. دوستم می گوید همه زن و شوهر ها بعد از یکی دوسال بری هم  معمولی می شوند.

 واقعا همینطوره ؟ من هیچوقت این نوع زندگی مشترک را دوست نداشته ام و نمی خواهم.
چهره اش هم کنجکاوانه است و هم نگران . شاید هم تا اندازه ای تایید میخواهد.
مرضیه که همچنان ساکت نشسته نیم نگاهی به من می کند و سرش را پایین می اندازد.
از مرضیه می پرسم : وقتی این صحبت های آرش را می شنوی چه فکری
می کنی ؟ چه حسی داری؟
سرش را بالا می کند ، اشک در چشمانش حلقه زده . کمی ساکت می ماند بعد نگاه به آرش می کند و می گوید:
من متوجه شده ام و حقیقتش خودم هم تقریبا همین حس را به آرش پیدا کردم و
نمی دانم ادامه این زندگی مشترک درست باشد یا نه .

انتخاب می کنم چند لحظه سکوت در اتاق حاکم شود و به چهره زیبا و جوان هر دو نگاه می کنم. آرش نگران به نظر میاید و مرضیه مستاصل .
می پرسم اما شما ۹ سال از این ده سال را همانطوری که دوست داشتید عشق در زندگی مشترک را تجربه کرده اید .
این یکسال اخیر چه اتفاقی افتاده که حس هر دوشما عوض شده؟

چند ماهی از این صحبت می گذرد. بعد از آن جلسات دیگری و صحبت های دیگری داشتیم.

تقریبا دو ماه همدیگر را ندیده بودیم. تعطیلات تابستانی دلیل اصلی بود .
امروز با یک گلدان ارکیده آمده اند. گلدان را درست روی میزی که در طی جلسات هردو به ان زل می زدند گذاشتند.
می گویند این ارکیده را برای شما آورده ایم . به عنوان سمبل تشکر و خداحافظی .
مرضیه باردار است . می گوید بعد از آخرین جلسه تراپی آرش برای اولین بار به من گفت که خیلی وقت ها کنترل استرس خودش را ندارد و متوجه هست که من را آزار میدهد و من که همیشه حرکاتش را در حق خودم ناعادلانه میدانستم و حس انتقام نست به او داشتم و در عمل اجرا می کردم ، یک باره حس همدردی پیدا کرده ام و دوست دارم کمکش کنم. در کنارش باشم. زندگی مان آنقدر استحکام دارد که جلو برویم تصمیم گرفتیم با داشتن بچه کانونمان گرمتر شود.

آرش که همیشه شوخ طبع است می گوید . باید از صبر شما تشکر کنم اما الان ما نیازی به جلسات با شما نداریم.
***
همسر ها یک جایی از نظر عاطفی از هم دیگر فاصله می گیرند . خیلی وقت ها نمی دانند کی و کجا . و بعد از پروسه تراپی ، بعداز چندین جلسه در یک جایی بالاخره دوباره به همدیگر اعتماد می کنند و به هم نزدیک می شوند گاهی عمیق تر از پیش . آن قدر نزدیک می شوند که جرات می کنند دوباره از دنیای درونشان با یکدیگر صحبت کنند: ترس هایشان ، سرخوردگی هایشان ، زخم هایشان…

آرش و مرضیه با عشق ازدواج کردند و ۹ سال این عشق را در رابطه شان زنده نگه داشتند. یک جایی یک چیزی خوب عمل نکرده که این عشق رو به کم شدن کرد. خوشبختانه به موقع متوجه شدند و کمک خواستند.
ارکیده گل مورد علاقه انهاست .
در یکی از جلسات من از آرش و مرضیه پرسیدم :‌گل مورد علاقه تان چیست ؟ هر دو یکدفعه گفتند ارکیده .
از انها خواستم هر کدام یک گلدان ارکیده به دیگری هدیه بدهد و هرکدام از گلدان خود نگهداری کند. همینطور از رابطه شان . ارکیده سنبل یکی برای دیگری بود.

بارها ما از این گلدان های صحبت کردیم اما اصل قضیه این است که عشق در رابطه مثل یک گل زیبا و دوست داشتنی است در گلدان شما.
شما برای اینکه این گل زنده و همچنان زیبا بماند، باید به آن رسیدگی کنید: آب بدهید. تغذیه اش کنید.
اگر دو هفته به این گلدان نرسید خشک می شود.
چطور انتظار دارید ماه ها و گاه سال ها به نهال عشق در زندگی تان بی توجه باشید و انتظار داشه باشید همچنان زنده بماند و حتی زیباهم باشد؟

۱۹ اگوست ۲۰۱۸

زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است

( سهراب سپهری )

زمان زیادی از عمرمان را ناخودآگاه به درگیری های فکری مشغولیم. مشغولیات ذهنی  که تمامی ندارند .

فکرهایی که  یا مربوط به خاطرات ناگوار گذشته اند و دیگر کاری برایشان  نمی توان کرد ویا مربوطه به نگران های آینده که شاید اصلا اتفاق نیفتند و تازه اگر اتقان بیفتند، انقدر هم نگران کننده نباشند.

و زندگی ؟

زندگی در همین لحظاتی  که فکرها مارا به دور گذشته و آینده می چرخاند دارد سپری می شود. همین لحظه ، همین اکنون.

هنراست که کنترل افکار به دست ما باشد و نه برعکس . آن وقت می توانیم  لحظاتمان را زندگی کنیم : ببینیم ، حس کنیم …

۱۱ اگوست ۲۰۱۸

 

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق  (حافظ)

رقص عاشقانه

زندگی زناشویی یک رقص دو نفره است . میتوان از اجرای آن دچار استرس شد و میتوان با تمام وجود لذت برد. اینکه چه نوع رقصی را انتخاب می کنید و چگونه ان را اجرا می کنید به شما دو نفر مربوط است .
هنر این است که در انتخاب نوع رقص هم نظر و در اجرای آن همگاهنگ باشید و بتوانید حرکات همدیگر را حس کرده و به ان پاسخ مناسب بدهید. در مسیر زندگی مشترک نوع رقص ها عوض می شود اما تا زمانی که بتوانید حرکات هم را حس کنید و پاسخ مناسب دهید همیشه از رقص تان لذت می برید وهر بار ان را هنرمندانه تر اجرا می کنید.

۵ اگوست  ۲۰۱۸

ای که به هنگام درد راحت جان مرا ( مولانا)

داستان مریم و محسن

 

داستان مریم

مریم با چشمان نمناک و بغض در گلو می گوید :‌
۱۲ سال ازدواج کردیم . از سه سال پیش با اینکه روی یک تخت می خوابیم یکبار منو لمس نکرده.
طول این ۱۲ سال یکبار نگفته « دوستت دارم »…
محسن بعد از اینکه خیلی چیزها می گوید که نتیجه اش این است که مریم باعث دلسردی اش می شود. ادامه می دهد:‌ضمنا همه مثل افراد خانواده تو بزرگ نشده اند که صبح تا شب قربون صدقه هم بروند .
دوباره بحث ها شروع می شود . این دفعه راجع به خانواده ها. …
هیچ کدام در تمام مدت صحبت به هم نگاه نمی کنند. هردو به من نگاه می کنند.
مثل اینکه مسابقه داده باشند و شاید از نگرانی اینکه وقتشان تمام شود میخواهند بسرعت غم، خشم، سرخوردگی و نا امیدی شان را بیرون بریزند.
تقریبا اخرهای جلسه از محسن می پرسم : می توانی روزی ر مجسم کنی که مریم دیگر در زندگیت نباشد . چه احساسی داری ب این تجسم ؟
یک دفعه مثل برق گرفته ها به مریم نگاه می کند وبدون مکث می گوید :‌ احساس می کنم نفسم را ازم گرفتند. نمی توانم نفس بکشم.
مریم با چشمانی از حدقه در آمده نگاه به چهره محسن می کند و می گوید:
” این اولین باری است که احساسش به من را بیان می کند ” . بع از ته دل شروع به گریه می کند. گریه ای مملو از احساساتی که نمی توان گفت کدام قوی تر یا کم رنگ تر است .
محسن سرش را پایین انداخته که کسی چشمان نمناکش را نبیند.

در بیشتر موارد در میان تمام بگو مگوها و سرزنش های زوج ها نسبت به هم گاهی یک لحظه ای پبش می آید ، یک جمله ای بیان می شود که نقطه ای است برای مکث کردن. دعوت به حس کردن ،درک کردن همدیگر .
من در تمام جلسات در انتظار چنین لحظه و لحظه ها هستم. لحظه ای برای آغاز تغییر.
رسیدن به چنین لحظه ها راحت نیست . تحمل می طلبد، زمان نیاز دارد .اما وقتی رخ می دهد زیبایی و امید به بهتر شدن را به همراه دارد.

۲۳ جون ۲۰۱۸

 

بدون دیدگاه - ۹۷/۰۵/۱۴

ارسال دیدگاه

ارسال دیدگاه

*اجباری است
loading