ٔدنیای عشق و رابطه : داستان های زندگی

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / از صدای سخن عشق ندیدم خوش

مهسا و مهران **

****

مهسا و مهران مدت ۸ سال است که در هلند زندگی می کنند. 

مهران در زمان ازدواج ۵۵ ساله بود.قبلا همسر داشته و همینطور دو فرزند اما دیگر با انها ارتباطی ندارد . مهران تصمیم گرفته این دفعه با دختری از ایران ازدواج کنه، کسی که با فرهنگ ایران بزرگ شده باشد . احتمال این را هم داده که شاید در دوران پیری اگر اوضاع بهتر شود بخواهد برگردد ایران . مهسا ۳۷ سال داشت زمان ازدواج . در ایران مدیر یک مدرسه بود و خیلی هم سخت گیر بوده راجع به انتخاب همسر، از مهران خوشش آمده و با وجود اختلاف سن تصمیم به ازدواج با او گرفته . الان دارای یک دختر ۶ساله هستند. 

مهسا می گوید:‌ تو ایران دو ماه با هم بودیم . یه جور دیگه بود. شاد بود. از اینکه خیلی اطلاعات داشت خوشم میامد. خیلی خوب حرف میزد راجع به همه چیز. تحصیل کرده و فهمیده بودنش برایم جالب بود اما الان دهن که باز میکنه حرف بزنه حالم بد میشه. چون فقط حرفه و در عمل هیج. صبح تا شب تو خونه نشسته و اخبار گوش میده و مرتب به همه کس و همه چیز بد و بیراه میگه . آدم در کنارش  از زندگی سیر میشه . هر روز صبح که بیدار میشه انگار خبر مرگ عزیزی را بهش دادند.  از همان اول صبح انرژی منفی توی خانه ما جریان داره. 

مهران می گوید:‌ تقصیر من چیه که تو هیچی از مشکلات جهان و ایران نمیدونی ؟ من مشغول مسایل و موضوعات بشریت ام و تو فکر اینکه رنگ خانه باید عوض بشه.. بعد لبخند تمسخرامیزی به مهسا میزند و به من نگاه می کند.

نمیدانم از نگاه من چه می خواند بعد ادامه میدهد:

من از همان روز خواستگاری گفته بودم که  درسته من تحصیل کرده هستم اما بخاطر مشکل جسمی از کار معاف هستم و حقوق بیماری می گیرم و اهل تجملات نیستم. شما قبول کردی . الان زیر حرفات زدی .

مهسا می گوید: من نمیدانستم صبح تا شب تو خونه بودن با کسی که به زمین و زمان بد میگه و هیج فعالیتی نداره و هیج بیرون نمیره یعنی چی. حتی دوساعت از خونه بیرون نمیری که من یک نفسی بکشم. یک تغییر رنگ ساده بعد از ۴سال  تجملات به حساب میاد؟ حتی بخاطر بچه مان هم به خودت حرکتی نمیدی ، باید سه بار دعوا کنیم که یک باری باهاش بکنی یا نیم ساعت ببریش پارک بچه ها…

مهران وسط حرفش می پرد و می گوید:‌ چرا واقعیت را نمی گی که الان پاسپورتت را گرفتی  و بچه ات را داری دیگه به من احتیاج نداری ؟ کیه که عوض شده؟ من یا تو که اول همه چیز را قبول کردی و الان اعتراض می کنی. من صادقانه همه چیز را گفته بودم. بچه هم نمی خواستم. به خاطر تو بچه دار شدیم و الان این بیچاره چه گناهی کرده؟

مهسا شروع به گریه کردن می کند و ضمن گریه می گوید:‌

فکرمیکنی من خیلی احتیاج داشتم بیام اینجا؟ من برا خودم کسی بودم تو کشور خودم . همه چیز را به خاطر با تو بودن رها کردم. پدر، مادر ، دوستام …

می تونی حس کنی چقدر دردناکه موقع زایمان هیچ کس پیشت نباشه ؟ کسی رو نداشته باشی بچه ات رو چند ساعت پیشش گذاری ؟ خواهر برادرت رو با تصویر ببنی و سالی یکبار هم نتونی بری ببینیشان چون پول بلیط نداری؟

مهران به من نگاه می کند و می گوید:‌ ترا خدا ببین خانم چه چیزهایی ناراحتش می کنه . خیلی ها تو ایران الان نان شب ندارند بخورند. خیلی ها همه چیزشان را میفروشند بیایند اینور . خانم راحت آمده اینحا ، برای خودش آزاده ، از امکانات اینجا استفاده میکنه و تازه خوشی زیر دلش زده. باز به من نگاه میکند .

 مهسا هق هق گریه اش زیادتر شده .

از محسن درخواست می کنم به چهره مهسا نگاه کند و وقتی اینکار را می کند می پرسم :‌چه حسی داری وقتی این صحنه رامی بینی؟

می گوید:‌ معلومه ناراحت میشم اما این خانم اشکش تو آستینشه و هرچی میشه فوری گریه میکنه. رویش را برمی گرداند و می گوید مستاصل است و نمیداند چکار کند.  

……

بارها پیش امده که افرادی چه زن و چه مرد با کسانی از ایران ازدواج می کنند و هردو تصوری که از جامعه اینجا و یا انجا و از همدیگر دارند الزاما با واقعیت یکی نیست . وقتی در زیر یک سقف قرار می گیرند تازه متوجه اختلافات در نوع نگاه همدیگر و شخصیت و علایق همدیگر می شوند. گاهی این اختلافات آنقدر زیاد است که هیچ راه میانه ای برایشان نمی توان پیدا کرد. ضمن اینکه انسان ها در پروسه مهاجرت تعییر می کنند . علاوه بران در بسیاری موارد زوج ها در طول زمان خواسته هایشان متفاوت میشود و می بایست هردو این توانایی را دشته و یا در خود تقوی کنند که  این تغییردرخواسته ها را درک کنند و  به نیاز همدیگر پاسخ مناسب بدهند. 

۱۰ اکتبر ۲۰۱۸

کسی را انتخاب کن که تو را انطور که هستی دوست داشته باشد.

نه از تو انی را بخواهد بسازد که دوست دارد.

فریده و فریدون 

 

فریده و فریدون برای مشاوره پیش از ازدواج آمده اند. حدود ۵-۶ ماه است همدیگر را می شناسند. آشنایی شان از طریق معرفی فامیلی بوده .

فریده شک دارد که بخواهد با فریدون ازدواج کند. به خاطر خانواده می بایست عقد شرعی می کردند در غیر اینصورت اجازه نداشت با فریدون  رفت و امد داشته باشد. 

می گوید: ‌اگر به خاطر حرف مردم نبود شاید ادامه نمی دادم . کمی هم شک دارم که با ازدواج نکردن با او اشتباه کنم و شانس خوبی را ازدست بدهم ،چون همه تعریف اش را می کنند.

فریده بسیار خجالتی و محجوب است . صدایش به سختی شنیده می شود و خیلی وقت ها به چهره فربد و حتی من نگاه نمی کند. 

با همان صدای خجالتی اش می گوید:‌

« من از حرکاتش خجالت می کشم. وقتی غدا می خوره سعی مکی کنم بشقابم را بردارم و جای دیگری بروم غذا بخورم

آنقدر تندتند می خوره که انگار دنبالش کرده اند ، انقدر توی دهانش می چپاند که انگار همین یک لقمه را حق داره بخوره . خجالت می کشم باهاش بیرون برم. حرف که میزنه انگار دعوا داره . همه اش پشت سرم نگاه می کنم کسی ندیده باشه…»

فریدون می گوید :‌ «من این ادا و اطوارها رو نمی فهمم. داداش خودش اینقدر بلند حرف میزنه انگار بلندگو قورت داده…. من کار می کنم . از خودم خانه دارم. چشمم پاکه ، اهل دختربازی نیستم.

من فریده را اگربتونه  اینقدر حساس نباشه و  این ادا و اطوارها را از خودش دور کنه باهاش مشکلی ندارم.

بعد اضافه میکند:‌ دختر خانواده داری هست . سالم و زحمتکشه . دیگه چی باید بخوام؟»

نمیدانم عاقبت این صحبت ها به کجا ختم بشود . ایا بتوانند یکدیگر را درک کنند،  ادامه بدهند یا ننتوانند اما چقدر خوب است جوان ها بدانند چه چیزهایی در رابطه برایشان اساسی است ، به نیازهای خود آگاه باشند.

۲۳ سپامبر ۲۰۱۸

گلدان ارکیده آرش و مرضیه

ده سال است ازدواج کرده اند .
می گوید: از یکسال پیش دیگر حس آنچنانی نسبت به مرضیه ندارم . دیگر برایم جذاب نیست . حتی بوی دهنش گاهی آزارم میدهد. چطور قبلا همه چیزش برایم دوست داشتنی بود؟ا
می ترسم اگر اینطور پیش برود مثل خیلی زن و شوهرها بشویم که بعد از مدتی دیگر برای هم عین خواهر و برادر می شوند. دوستم می گوید همه زن و شوهر ها بعد از یکی دوسال بری هم  معمولی می شوند.

 واقعا همینطوره ؟ من هیچوقت این نوع زندگی مشترک را دوست نداشته ام و نمی خواهم.
چهره اش هم کنجکاوانه است و هم نگران . شاید هم تا اندازه ای تایید میخواهد.
مرضیه که همچنان ساکت نشسته نیم نگاهی به من می کند و سرش را پایین می اندازد.
از مرضیه می پرسم : وقتی این صحبت های آرش را می شنوی چه فکری
می کنی ؟ چه حسی داری؟
سرش را بالا می کند ، اشک در چشمانش حلقه زده . کمی ساکت می ماند بعد نگاه به آرش می کند و می گوید:
من متوجه شده ام و حقیقتش خودم هم تقریبا همین حس را به آرش پیدا کردم و
نمی دانم ادامه این زندگی مشترک درست باشد یا نه .

انتخاب می کنم چند لحظه سکوت در اتاق حاکم شود و به چهره زیبا و جوان هر دو نگاه می کنم. آرش نگران به نظر میاید و مرضیه مستاصل .
می پرسم اما شما ۹ سال از این ده سال را همانطوری که دوست داشتید عشق در زندگی مشترک را تجربه کرده اید .
این یکسال اخیر چه اتفاقی افتاده که حس هر دوشما عوض شده؟

چند ماهی از این صحبت می گذرد. بعد از آن جلسات دیگری و صحبت های دیگری داشتیم.

تقریبا دو ماه همدیگر را ندیده بودیم. تعطیلات تابستانی دلیل اصلی بود .
امروز با یک گلدان ارکیده آمده اند. گلدان را درست روی میزی که در طی جلسات هردو به ان زل می زدند گذاشتند.
می گویند این ارکیده را برای شما آورده ایم . به عنوان سمبل تشکر و خداحافظی .
مرضیه باردار است . می گوید بعد از آخرین جلسه تراپی آرش برای اولین بار به من گفت که خیلی وقت ها کنترل استرس خودش را ندارد و متوجه هست که من را آزار میدهد و من که همیشه حرکاتش را در حق خودم ناعادلانه میدانستم و حس انتقام نست به او داشتم و در عمل اجرا می کردم ، یک باره حس همدردی پیدا کرده ام و دوست دارم کمکش کنم. در کنارش باشم. زندگی مان آنقدر استحکام دارد که جلو برویم تصمیم گرفتیم با داشتن بچه کانونمان گرمتر شود.

آرش که همیشه شوخ طبع است می گوید . باید از صبر شما تشکر کنم اما الان ما نیازی به جلسات با شما نداریم.
***
همسر ها یک جایی از نظر عاطفی از هم دیگر فاصله می گیرند . خیلی وقت ها نمی دانند کی و کجا . و بعد از پروسه تراپی ، بعداز چندین جلسه در یک جایی بالاخره دوباره به همدیگر اعتماد می کنند و به هم نزدیک می شوند گاهی عمیق تر از پیش . آن قدر نزدیک می شوند که جرات می کنند دوباره از دنیای درونشان با یکدیگر صحبت کنند: ترس هایشان ، سرخوردگی هایشان ، زخم هایشان…

آرش و مرضیه با عشق ازدواج کردند و ۹ سال این عشق را در رابطه شان زنده نگه داشتند. یک جایی یک چیزی خوب عمل نکرده که این عشق رو به کم شدن کرد. خوشبختانه به موقع متوجه شدند و کمک خواستند.
ارکیده گل مورد علاقه انهاست .
در یکی از جلسات من از آرش و مرضیه پرسیدم :‌گل مورد علاقه تان چیست ؟ هر دو یکدفعه گفتند ارکیده .
از انها خواستم هر کدام یک گلدان ارکیده به دیگری هدیه بدهد و هرکدام از گلدان خود نگهداری کند. همینطور از رابطه شان . ارکیده سنبل یکی برای دیگری بود.

بارها ما از این گلدان های صحبت کردیم اما اصل قضیه این است که عشق در رابطه مثل یک گل زیبا و دوست داشتنی است در گلدان شما.
شما برای اینکه این گل زنده و همچنان زیبا بماند، باید به آن رسیدگی کنید: آب بدهید. تغذیه اش کنید.
اگر دو هفته به این گلدان نرسید خشک می شود.
چطور انتظار دارید ماه ها و گاه سال ها به نهال عشق در زندگی تان بی توجه باشید و انتظار داشه باشید همچنان زنده بماند و حتی زیباهم باشد؟

۱۹ اگوست ۲۰۱۸

زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است

( سهراب سپهری )

زمان زیادی از عمرمان را ناخودآگاه به درگیری های فکری مشغولیم. مشغولیات ذهنی  که تمامی ندارند .

فکرهایی که  یا مربوط به خاطرات ناگوار گذشته اند و دیگر کاری برایشان  نمی توان کرد ویا مربوطه به نگران های آینده که شاید اصلا اتفاق نیفتند و تازه اگر اتقان بیفتند، انقدر هم نگران کننده نباشند.

و زندگی ؟

زندگی در همین لحظاتی  که فکرها مارا به دور گذشته و آینده می چرخاند دارد سپری می شود. همین لحظه ، همین اکنون.

هنراست که کنترل افکار به دست ما باشد و نه برعکس . آن وقت می توانیم  لحظاتمان را زندگی کنیم : ببینیم ، حس کنیم …

۱۱ اگوست ۲۰۱۸

 

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق  (حافظ)

رقص عاشقانه

زندگی زناشویی یک رقص دو نفره است . میتوان از اجرای آن دچار استرس شد و میتوان با تمام وجود لذت برد. اینکه چه نوع رقصی را انتخاب می کنید و چگونه ان را اجرا می کنید به شما دو نفر مربوط است .
هنر این است که در انتخاب نوع رقص هم نظر و در اجرای آن همگاهنگ باشید و بتوانید حرکات همدیگر را حس کرده و به ان پاسخ مناسب بدهید. در مسیر زندگی مشترک نوع رقص ها عوض می شود اما تا زمانی که بتوانید حرکات هم را حس کنید و پاسخ مناسب دهید همیشه از رقص تان لذت می برید وهر بار ان را هنرمندانه تر اجرا می کنید.

۵ اگوست  ۲۰۱۸

ای که به هنگام درد راحت جان مرا ( مولانا)

داستان مریم و محسن

 

داستان مریم

مریم با چشمان نمناک و بغض در گلو می گوید :‌
۱۲ سال ازدواج کردیم . از سه سال پیش با اینکه روی یک تخت می خوابیم یکبار منو لمس نکرده.
طول این ۱۲ سال یکبار نگفته « دوستت دارم »…
محسن بعد از اینکه خیلی چیزها می گوید که نتیجه اش این است که مریم باعث دلسردی اش می شود. ادامه می دهد:‌ضمنا همه مثل افراد خانواده تو بزرگ نشده اند که صبح تا شب قربون صدقه هم بروند .
دوباره بحث ها شروع می شود . این دفعه راجع به خانواده ها. …
هیچ کدام در تمام مدت صحبت به هم نگاه نمی کنند. هردو به من نگاه می کنند.
مثل اینکه مسابقه داده باشند و شاید از نگرانی اینکه وقتشان تمام شود میخواهند بسرعت غم، خشم، سرخوردگی و نا امیدی شان را بیرون بریزند.
تقریبا اخرهای جلسه از محسن می پرسم : می توانی روزی ر مجسم کنی که مریم دیگر در زندگیت نباشد . چه احساسی داری ب این تجسم ؟
یک دفعه مثل برق گرفته ها به مریم نگاه می کند وبدون مکث می گوید :‌ احساس می کنم نفسم را ازم گرفتند. نمی توانم نفس بکشم.
مریم با چشمانی از حدقه در آمده نگاه به چهره محسن می کند و می گوید:
” این اولین باری است که احساسش به من را بیان می کند ” . بع از ته دل شروع به گریه می کند. گریه ای مملو از احساساتی که نمی توان گفت کدام قوی تر یا کم رنگ تر است .
محسن سرش را پایین انداخته که کسی چشمان نمناکش را نبیند.

در بیشتر موارد در میان تمام بگو مگوها و سرزنش های زوج ها نسبت به هم گاهی یک لحظه ای پبش می آید ، یک جمله ای بیان می شود که نقطه ای است برای مکث کردن. دعوت به حس کردن ،درک کردن همدیگر .
من در تمام جلسات در انتظار چنین لحظه و لحظه ها هستم. لحظه ای برای آغاز تغییر.
رسیدن به چنین لحظه ها راحت نیست . تحمل می طلبد، زمان نیاز دارد .اما وقتی رخ می دهد زیبایی و امید به بهتر شدن را به همراه دارد.

۲۳ جون ۲۰۱۸

 

بدون دیدگاه - ۹۷/۰۵/۱۴

ارسال دیدگاه

ارسال دیدگاه

*اجباری است
loading