ٔدنیای عشق ، رابطه و پیوند : داستان های زندگی

عزت نفس و نقش ان در زندگی و رابطه❤️

داستان حسین و مهسا (قسمت اول )
عزت نفس یکی از بزرگترین سرمایه هایی ست که والدین میتوانند به فرزندانشان هدیه بدهند. ارزش آن خیلی بیشتر از ارثی ست که برایشان به جا گذاشته می شود یا اجبارشان به دریافت مدارک بالای تحصیلی . وقتی عزت نفس نداری شیوه زندگی ات ، تمام انتخاب هایت تفاوت می کند با زمانی که داری.
حسین حدود۶ سال پیش درچارچوب مدرک دکترا به هلند آمده. دکترایش را تمام کرده. شغل بسیار خوبی دارد، خانه خریده و به خانواده اش در ایران کمک مالی می کند اما عمیقا فکر می کند و حس می کند که آدم بی عرضه ای هست . برای اینکه به دیگران ثابت کند که باعرضه است بیشتر طول روز در حال استرس و اضطراب است از اینکه اتفاقی نیافتد که دیگری فکر کند او بی عرضه است. اگر ماشینی در اتوبان از او سبقت بیجا بگیرد. حسین دوبرابر تلافی میکند. اگر کسی ماشین گرانی بخرد. حسین گران تر و شیک تر می خرد. در مهمانی ها و جمع دوستان تمام مدت حواسش جمع است که کسی گوشه کنایه ای به او نزند و مبادا اوجواب لازم را ندهد.
می پرسم :‌ چه حسی داری این همه سال و این همه لحظات را صرف این کردی که نشان بدهی باعرضه ای ؟ تلاشت به جایی رسیده؟
سرش را پایین می اندازد :‌ «نه همچنان مشغولم و بسیار خسته ». اما حسین الان نیامده برای حل این مشکل، آمده که ببیند با مهسا ازدواج کند یا نه.
می گوید مهسا را دوست دارد . در کنارش احساس آرامش می کند. می تواند خودش باشد. می تواند به او تکیه کند اما می داند که پدر و مادرش مهسا را به عنوان عروس نخواهند پسندید. آنها دختری لاغر، بلند قد، ترجیحا بلوند و با شغلی خیلی پردرآمد به عنوان عروس ایده ال می خواهند. مهسا تپل ، سبزه رو و قدش کوتاست. اگر حسین به قلبش و منطقش گوش کند مهسا ایده آل ترین همسر است اما همین حس و منطق می گوید: ظاهر مهسا در دنیای بیرون برایت احترام و به به ، چه چه به همرا نمی اورد .
حسین می ترسد با انتخاب مهسا پدر و مادرش به او بگویند:‌« عرضه پیدا کردن یک همسر با ظاهری چشمگیر که ما بتوانیم به فامیل نشان بدهیم و به او افتخار کنیم را نداشتی ؟
جمله مادرش همیشه در گوشش صدا می کند: «عروس عمه کوچیکتو باید ببینی عین نیکل کیدمن میمونه. پسرش نصف تحصیلا تو رو نداره . یادمه از همون کوچیکی خیلی زرنگ و با عرضه بود ». ادامه دارد

10-07-2019

عزت نفس و نقش آن در رابطه: قسمت دوم ❤️
داستان حسین و مهسا❤️
عزت نفس ( self-esteem) تصویر /ارزیابی است که فرد از خود دارد. انسان ها تصویرشان از خود خوب و یا بد است . بر اساس تصویر و ارزیابی که از خود دارند کارهایی را انجام می دهند و یا نمی دهند. حسین تصویر خوبی از خود ندارد. فکرو حس اش نسبت به خودش این است که آدم «بی عرضه ای ست ». بنابراین نیرو، وقت و انرژی زیادی راصرف این می کند که به دیگران ثابت کند بی عرضه نیست. انزژی و زمانی که می تواند صرف بالا بردن کیفیت زندگی اش بکند.
کمبود عزت نفس حسین باعث می شود که به شدت از اشتباه کردن بترسد ، انقدر که تقریبا نتواند تصمیم بگیرد یا اگر هم تصمیی می گیرد براساس انتظارات و رضایت دیگران باشد و نه خودش . حالا جالب این است که بدانید تصویری که افراد از خود دارند الزاما با واقعیت همخوانی ندارد و در اکثر موارد از کودکی و خصوصا از والدین به آنها داده می شود، اما فرد ناخودآگاه این تصویر را تمام عمر با خود حمل می کند مگر اینکه یک زمانی متوجه فشار، درد و آسیب این بار یشود و بتواندخود یا با کمک تراپی آن را تغییر بدهد. کاری که حسین در طی جلسات تراپی انجام می دهد.
حسین دو هفته است به رابطه اش با مهسا پایان داده اما بشدت غمگین است .سه کیلو لاغر کرده ، شب خواب ندارد. هر روز که می گذرد کمبودمهسا را بیشتر حس می کند.
مشکل اصلی حسین چاقی و سبزه بودن مهسا نیست . حتی ترس از عدم تایید مهسا توسط پدر و مادرش هم نیست. مشکل اش کمبود عزت نفس خودش است و نقش منفی تصویر اشتباهی که از دوران کودکی به او داده شد ه در تصمیم گیری اش.
حسین لازم است این تصویر را به چالش بکشد و ببیند تا چه حد واقعی است ؟ چه زمانی، چه کسانی در ایجاد این تصویر در ذهنش نقش داشتند؟ چرا این تصویر منفی و غیرواقعی را همچنان حمل می کند؟ تا کی می خواهد هنوز آن را حمل کند؟ مایل است آنرا تغییردهد؟
حسین قدم در راهی می گذارد که پایانش دستیابی به یک شناخت آگاهانه از خودش و خواسته هایش است . خواسته هایی که طی این سالها در سایه قوی انتظارات و خواسته های دیگران محو شده بودند . گاهی اوقات وقتی سال ها متمرکز هستی بر انجام کارهایی که دیگران و جامعه از شما انتظار دارند کم کم از خودواقعی ات و خواسته هایت دور می شوی. انقدر که برای پیداکردنت خیلی باید بگردی . ادامه دارد

14-07-2019

یکشنبه تان شاد و زیبا، عزیزان 🌹❤️ این یکشنبه و انار ❤️🌹
حدود۲۷ سال پیش که به هلند آمدم انار در هلند شناخته شده نبود. یادم می آید یک روزباهمسرم در آمستردام قدم می زدیم و جلو یک کیوسک ۴ عددانار گذاشته بود. بعد از حدود ده سال برای اولین بار انار می دیدیم.باورمان نمی شد. دانه ای و با قیمت نسبتا گران می فروخت . با ولع همه راخریدیم و به خانه آوردیم اما دلمان نمی آمد بخوریم . تا چندین روز روی میزی درست جلوی رویمان گذاشتیم که فقط ببینیم. «انار »برایمان انار نبود. سمبلی از وطن بود بوی شب یلداهای وطن را می داد، مهمانی های دسته جمعی و یادآور خاطرات تلخ و شیرین انجا. چطور می توانستیم آنرا به همین سادگی بخوریم؟ می بایست چند روز به آن نگاه می کردیم! آخرسر هم در جمعی با چند تا از نزدیکان و طی مراسمی آنها را خوردیم.
یکی از دوستان هلندی بود و یک دفعه متوجه شدیم که انارها را دانه دانه میخورد و هسته شان را در بشقابش می گذاشت که خود این هم خاطره ای شد. بعدها انار از کشورهای مختلف وارد شد و موقع خرید یک بروشور هم میدادند که بدانی چه هست و چه مصرفی دارد. این روزها همه جا انار می بینی .
هنوز درخت انار برای من سمبل وطن است مثل خیلی چیزهای دیگر. درخت های مختلف انار را خریدیم اما فقط این یکی شکوفه میدهد و گل هایش به انارهای کوچک تبدیل میشود. امروز یکشنبه است و هوا مثل خیلی روزهای دیگر ابری خاکستری اما من انتخاب می کنم به هوا توجه ای نکنم . در باغ کوچک خانه آمده ام
و توجه ام را متمرکز می کنم به باغ وشکوفه های انار که به نطر میاید چند تا به انها اضافه شده . خیلی وقت ها بهتر است انتخاب کنیم تمرکزمان را روی آنچه به ما انرژی مثبت میدهد بگذاریم ، حتی اگر دور و برمان منفی های زیادی است. همیشه چیز مثبتی هست که چشمانت را بر آن متمرکز کنی . انتخاب کن برای تمرکز بر ای انچه حالت را ، روزت را بهتر می کند. حتی برای یکساعت در روز.

لحظاتی هستند که از ته دل میخندی ،
شاد و‌سبک بال، انگار هیچ غمی نداری .
ارزو می کنم این لحظات هر روز به
مهمانی ات بیایند
مهمان هایت روز به روز بیشتر شوند و
ماندگاری شان
طولانی تر
ارزو می کنم مهمان نواز خوبی باشی و
در خانه قلبت را برای ورود این لحظات ،همیشه بتوانی باز بگذاری.

امروز آفتابی❤️
امروزما در هلند یک روز آفتابی گرم بین ۲۷ تا ۳۰ درجه داریم. از همه خانه ها بوی زندگی می آید. بچه ها در حیاط خانه همسایه اب تنی می کنند. همسایه ها مهربان تر و با حوصله ترند و تا انجا که امکان دارد باحداقل لباس ازمزایای آفتاب بهره می گیرند. با لبخند به همدیگر
می گویند :‌ «چه هوای خوبی»
شایداین برای ساکنین جاهایی که هرروز از نعمت افتاب برخوردارند معنی نداشته باشد. اما در اروپا ، جایی که در طول هفته انواع هوا را داری و در اکثرمواقع خبری از آفتاب نیست، معنی دیگری دارد. چهارشنبه آنقدر باران و طوفان بود که تردد مشکل شده بود.
یکی دیگر از روزها باید لباس گرم می پوشیدی، روز دیگر همزمان یاپی درپی افتاب، ابرو باران مسابقه داده بودند.اماامروز هوا تابستانی ست.
لذت بردن از هوا مثل هر چیز دیگر بستگی به نوع نگاه مان داردو اینکه انتخاب می کنیم برای جنبه مثبت یامفنی آن چیز. خیلی از مراجعین من از بی ثبات بودن هوا و نبود آفتاب گلایه می کنند و حتی زجر می کشند.
جمله زیبایی است از کسی که می گوید: «وقتی نمی توانی چیزی را تغییر بدهی نوع نگاهت به آن چیز را تغییر بده. »
عجب هوای متنوعی ! بستگی دارد چطور ببینی . انتخاب با خودت هست ؛ می توانی نبودها و کمبودها را ببینی، غمگین باشی و نالان ، میتوانی انتخاب کنی برای دیدن جنبه مثبت این تنوع هوا . امروز هوا خوب است .انتخاب کن ببینی،حس کنی ولذت ببری. برو بیرون، از آفتاب و روز بهره ببر، در شادی دیگران سهیم شو.
فردا ها هم که بارانی و ابری است جور دیگر کنار بیا. تنهایی ات را در آغوش بگیروبا ان کناربیا؛خانه ات را گرم، آرامش بخش و زیبا تزیین کن، همراه با غذاوفیلمی که دوست داری یابا دوستان یا نزدیکانت برنامه بگذار.
لذت بردن در خیلی مواقع یک انتخاب است. مثبت دیدن هم همینطور.
میدانی قرار است در سال های آینده با تغییرات منفی در محیط زیست دیگر همین هوا را هم نداشته باشیم؟ دانشمندان می گویند به خاطر خسارتی که انسان ها به محیط زیست وارد می کننددر آینده وضعیت آنقدر وخیم می شود، هوا آنقدر گرم می شود که در خیلی از کشورها دیگرکسی نمی تواند زندگی کند . حال که به آن مرحله نرسیده ایم قدر دان انچه داریم باشیم. داشته هایمان را ببینیم ، حس کنیم . مثبت استفاده کنیم و مواظبت کنیم از آنچه داریم برای خودمان ، فرزندانمان و اینده گان: محیط زیست ، هوا، آب

داستان مانی و مونا ❤️
هیچ برایتان پیش آمده که متوجه بشوید بگو ومگو با همسر با همراه شما همیشه اساس اش سر یک چیز است ؟ دعوایی که امروز دارید رااز همان اول آشنایی یا ازدواج هم داشتید. شما اعتراض می کنید و طرف مقابل هم عکس العمل های مختلف نشان می دهد جز آنکه شما می خواهید. ❤️
مونا مراجعه قدیمی من است . امروز برای مشاوره در مورد دوست پسرش آمده و میخواهد بداند که چکار کند. مونا رابطه ۸ ساله با مانی رابرای چندمین بارقطع کرده وهمه جا بلاک اش کرده اما مانی از طریق مادر، خواهر و دوست مونا برایش پیام می فرستد که شانس دوباره بدهد. « به خدا عوض میشم ، هرطوری که تو بخوای میشم ». مونا دوست دارد ازدواج کند وبچه داشته باشد. مانی تا چند سال اول آشنایی اصلا اهل ازدواج نبود. حالا حرفش را می زند. مشکل مونا از اول رابطه این بوده که وقتی بامانی در جمعی حضور دارد، هردختری که بخواهد،میتواند حواس مانی را به خودش جلب کند. او در جمع مونا را فراموش می کند و با دختر های دیگر شوخی می کند و سرگرم می شود. مونا خجالت می کشد. به نظرش مانی خودش را سبک می کند و احساس تحقیر می کند.
مانی چند بار هم با دخترهای دیگر چت کرده و هر بار که مونا اعتراض می کند می گوید:‌«تقصر تو ست . تو به من توجه لازم را بکن تا نرم با دخترهای دیگه سربسر بزارم»
مانی می گوید:« مونا حساس است و زیادی موضوع را بزرگ می کند. »
اطرافیان هرکدام یک راهنمایی می کنند:‌ مادر مانی می گوید«کارش اشتباهه اما ازدواج کنین عوض میشه »
مرضیه دوست مونا می گوید:‌ «آه ، اصلا منظوری نداره. مرد هیزی نیست. بازی میکنه. اینقدر حساس نباش».
مونا هرکاری می کند نمی تواند به این موضوع حساس نباشد. جدی بودن مرد و مرز گذاشتن با جنس مخالف یکی از خواسته های اساسی اش است .
می گوید: خودش میگه عوض میشه . فکر می کنید بشه ؟
**
خیلی وقت ها جوان ها خصوصا دخترخانم ها در رابطه ای می مانند که از همان اول هم میدانند با ضعف یا خصلت خاصی از طرف مقابل نمی توانند کناربیایند
اما تلاش می کنند طرف مقابل رابا اعتراض مکرر یا
تنبیه تغییر بدهند. چطور میتوان شخص دیگریا رفتاراورا تغییرداد؟آن هم کسی که خودش ایرادی در رفتارش نمی بیند؟
وقتی خودت آگاهی داری به رفتاری که آسیب رسان است تلاش کن آن را عوض کنی و ببین چقدر انگیزه، اراده ، تلاش و تمرین می خواهد. آن وقت انتظار داری یکی دیگر رفتارش را که خودش ایرادی در ان نمی بیند به خاطر شما عوض کند؟

زندگی در لحظه ❤️می خواهم لحظه هایی را درحال زندگی کنم شما راهم دعوت کنم این را درعمل تجربه کنید.
درحال زندگی کردن را خیلی شنیده ایم و درسال های اخیر علم روان پزشکی هم که تا چیزی را ثابت نکند به آن باور ندارد این را ثابت کرده که این درحال زندگی کردن به آرامش و کیفیت زندگی ما کمک می کند. حالا بگذریم که این فلسفه درحال زندگی کردن را خیام عزیزما قرن ها پیش درفلسفه و اشعارش به ما پیام رسانده وبودیسم هم همینطور. اما خوب علم روان پزشکی مثل هر علم دیگری خیلی چیزهایی که وجود دارد ولی او هنوز نتوانسته ثابت کندرا باور ندارد. خوشبختانه فعلا روان درمانگری فلسفه خیام عزیزمان و همینطوربودیسم رابا شیوه و انتخاب نام علمی به کاربرده و اجرا می کند. »Mindfulness«
واقعیت امر این است که زندگی واقعا در لحظه حال است اما فکر ما این اجازه را به ما نمی دهد که این لحظه حال را زندگی کنیم چون همیشه مشغول اتفاقات گذشته است و یا نگرانی ها ی آینده . برای همین خیلی وقت ها ما جسما در حال هستیم و کارهای روزمره را انجام می دهیم اما فکرمان با ما نیست. در را قفل می کنیم اما نمیدانیم قفل کردیم یا نه. حواسمان نیست لیوان خالی چای را ماواقعا نوشیدم یا از اول خالی بود؟
در طبیعت زیبا پیاده روی می کنیم اما هیچ چیززیادی را نمی بینیم . کسانی به ما گله می کنند که جواب سلامشان را ندادیم اما ما واقعا آنها را ندیدیم.
به هرحال من الان انتخاب می کنم که در این روز آفتابی برای ده دقیقه به فکر اجازه ندهم من را مشغول گذشته کند. همینطورنمی خواهم نگران ده ها کاری که باید انجام بدهم باشم یا نگران اینده که هنوزنیامده .
می خواهم به مدت ده دقیقه با ذهنی آگاه یک لیوان دم نوش /چای بنوشم.
لیوان ، رنگ محتوی آن و محیط اطرافم رامی بینم ( دیدن ) سفتی لیوان را دردستم لمس می کنم (لمس کردن) .داغی لیوان وگرمی آفتاب را روی پوست بدنم احساس می کنم(حس کردن) . طعم چای را در دهانم حس می کنم ( چشایی ) و گوش میدهم به صدای پرنده ای که در باغ می خواند و انگار این همه مدت متوجه آوازش نبودم (شنوایی). هر بار که افکار و نگرانی ها سراغم می آیند توجه ام را متمرکز می کنم به این احساسات چندگانه . بنابراین من در مدت زمان نوشیدن چایی ام لحظات را حس کردم و این لحظات را آگاهانه زندگی کرده ام . ببینیم تجربه شما چیست ؟

یکشنبه تان خوش ❤️ میخواهم امروز کمی وقت به خودم
بدهم. به «من». برای همین دارم در باغ کار می کنم.
این عکس قسمتی از باغچه کوچکی است که جزیی از من شده و نمی دانم کدام یک از مابیشتر درخدمت دیگری ست . ❤️
فکر می کنید کمی وقت صرف کردن برای «من» ایرادی دارد؟ قدیم ها فکر میکردم خودخواهی هست اینکه به خودم وقت بدهم. حتی بکار بردن کلمه «من »هم سختم بود حتی المکان جمله ام را بدون فاعل استفاده می کردم یا کلمه ما را بکار می بردم. عجیب نیست این شیوه نگاه ،خصوصا وقتی در فرهنگی بزرگ شوی که « من » در سایه « ما» گم می شود و این حتی ارزش هم باشد. زندگی در مهاجرت یک خوبی دارد و آن هم این است که شیوه های دیگری از طرز فکر و زندگی را تجربه می کنی . اولش شک می شوی و توی ذوقت می خورد که اروپایی ها این همه «من »هستند . بعد کم کم متوجه می شوی که خودت هم زیادی «ما »هستی. یک مدت هم سردرگم می شوی که بالاخره کدام یک درسته و کدام غلط ؟ بعد اگر خیلی خوب پیش بروی دیگر دنبال درست وغلط نمی گردی . سعی در انتخابی اگاهانه می کنی ، اینکه چه را نگه داری وچه را رها کنی و گاهی یک ترکیب جدید بسازی. مثل ترکیب «من و ما.» . البته ساده نیست. حتی وقتی موفق به دست یابی به این مرحله بشوی باز هم خودت ، اطرافیان ومحیط اطراف نگه داشتن توازن را سخت می کنندو یک تلاش آگاهانه و مستمر لازم است .
کمی وقت را هر روز به خودتان اختصاص بدهید. لازم نیست زیاد باشد، لازم نیست حتما مسافرت باشد یا هزینه زیادی صرف شود. می توانید یک قهوه یا چای را در آرامش و در خلوت خود بنوشید. یا یک کتاب بخرید وبه خودتان کادو بدهید! یا یک جایی « نه » بگویید. مهم این است که اگاهانه باشد: بدانید و حس کنید که برای « خودت » انجام می دهی . اگر هر روز یک کاری ولو کوچک برای خودتان انجام بدهید ، کم کم با خودتان مهربان تر می شوید و در کنار دیگران یادتان می مانداز خودتان هم مواظبت کنید.

درطول سال ها تراپی ومشاوره دادن فقط مراجعین نبودندکه ازمن یاد گرفتندمن

هم از آنها بسیار آموختم. این تبادل دانسته هاو احساسات انسانی یکی از دلایل عشق من به کارم است .
دیروز من باهمکار هلندی ام یک دوره کاری داشتیم. در پایان دیدم دختر یکی از مراجعین سابق که الان خودش مراجعم است، چندین بار تماس گرفته و می گوید پدرش در اثر سکته مغزی درحال مرگ است. می خواست کنارشان باشم.
من درمراسم جشن، عروسی یا عزای مراجعینم شرکت نکرده ام. دلایل خاصی هست برای این کار .دیروزخسته هم بودم. چند لحظه برای رفتن به بیمارستان شک کردم. همکارهلندی ام گفت: «ما وظیفه نداریم برویم .درست موقعی که میخواستم به سمت خانه بیایم اتوبوس بیمارستان را گرفتم.
قلبم اجازه نمی دادنروم. مجیدخان سال هامراجع من بود.
داستان خیلی عجیبی دارد. یکی از مدیران اوایل انقلاب بود و از ان خانواده های قدیمی تهران.
هیج کدام از همکاران هلندی من نتوانستد بیش از دو جلسه با اوکنار بیایند. مجیدخان همه را به دلیلی رد میکرد.انهاهم او را کله شق ،خود رای و خشن می دانستند،اما از نگاه من یک مرد مغرور با اصول اخلاقی ، انسانی قوی بودکه دوست داشت او را بشناسی.
تراپی اش را به من دادند. این موضوع مربوط به ۱۵ سال پیش است. جلسه اول نگاهش انگار می گفت :‌کی
هستی؟ جطور میخواهی من را درک کنی ؟
می گفت:«این جقله ها میخوان به من درس زندگی
بدن »
گفتم: «مجید خان قبول کن که پدر همه شان را در آوردی». انصافا کنار آمدن باهات راحت نیست ».بعد از چند جلسه مجیدخان به من اعتماد کرد. بعدها یکی یکی افراد خانواده اش را می فرستاد که آنها هم زخمهایشان را ترمیم کنند. داستان زندگی اش در ایران بیشتر شبیه تاریخ بود تا زندگی شخصی. خیلی وقت ها من شنونده بودم. خیلی چیزها از اوضاع ایران، قبل و بعداز انقلاب اسلامی از او و تجربه هایش یاد گرفتم. داستان زندگی اش در هلند بیشتر شبیه یک اسطوره بود.
گفتم مجید خان اینها را باید کتاب کنی تا همه بخوانند.
حوصله نداشت. اما من با اجازه اش صحبت هایش را ضبط می کردم که روزی بنویسم.
دیروزبه بیمارستان رفتم. مجید خان از نظر مغزی مرده بود. به همین سادگی. در عرض دوساعت و با دو سکته.با کمک دستگاه نفس می کشید تا همسرش که در مسافرت بود برسد و با او خداحافظی کند. به چهره اش نگاه می کردم. انگار خواب بود. قلبش می زد. نفس می کشید اما دستهایش سرد، سرد بودند.
گفتم:‌ «مجید خان مرسی بابت هر آنچه از شمااموختم. روزی راجع به زندگی و داستان هایت می نویسم.

من قوی هستم اما خسته ام ❤️
❤️
هر چند هم که قوی باشی بازاگر مواظب خودت نباشی ، روزی میرسد که احساس می کنی خسته ای . خسته از همه چیز و همه کس .
احساس می کنی ضعیف شدی .
قدرتی برایت نمانده ، انجام یک کار کوچک سخت می شود، تحمل کسی یا چیزی را نداری . کمتر می خندی و بیشتر غمگینی . حوصله دید و باز دید یا حتی جواب تلفن ها را نداری . دلشوره داری و فکر می کنی قراراست هر لحظه اتفاق بدی بیافتد . روح و جسمت خسته اند . خسته به تمام معنی !
وحشت زده از خودت و من می پرسی : « این منم»؟ بله هنوز خودتی ، فقط پیمانه ات را بی حساب کتاب و تا اخر، کاملا پر کردی . با خودت مهربان نبودی .
همه توان و‌انرژی ات را صرف دیگران کردی و خودت را از یاد بردی . یادت بود موبایلت را هر روز شارژ کنی اما فراموش کردی خودت هم نیاز به انرژی و بالانس داری . ***
نترس همان ادم قدیم هستی اما وقت ان است که نگاه و روش ات به خود ، دیگران و زندگی را تغییر بدهی ، جدید کنی .
یاد بگیری با خودت مهربان تر باشی . بدانی قوی ها هم می توانند گاهی ضعیف باشند، کامل نباشند …..
قوی ها خوب است یاد بگیرند خیلی هم ایراد ندارد اگر گاهی به خوداجازه بدهند از قدرت و کمک دیگری استفاده کنند. یاد بگیرند بعضی وقت ها که لازم نیست ، کمک نکنند و اجازه بدهند دیگران خودشان به خود کمک کنند تا انها هم قوی تر شوند.
قوی ها خوب است که بعضی وقت ها حسابی خسته شوند. آنقدر که دیگر نتوانند بدوند. مجبور شوند بایستند و فقط نگاه کنند و ببینند کجا هستند !
با خودمان مهربان تر باشیم

جدایی مهسا و مرتضی
وقتی یکی مرتب می گوید:‌میخواهم جدا شوم و دیگری هربار جواب می دهد :‌نه ترا خدا نشو ، هیچ کدام به خودو دیگری این شانس را نمیدهیدکه ببینیدواقعاچه میخواهید. براساس ترس هاو افکاراشتباه یا غیرواقعی تان تغذیه یک رابطه بیمار را فراهم می کنیدو هرکدام با اجرای رل خود باعث دوام و قوی تر شدن این بیماری می شوید. ❤️
مرتضی و مهساده سال است ازدواج کرده اند. مهسا میخواهدجدا شود.
با مهسا تماس می گیرم :‌ همسرتان مراجع من است و افسرده . پیشنهاد می کنم به رابطه تان شانس بدهید.
می گوید: «من دلم براش میسوزه و دوست دارم دوستانه جدابشیم اما اون نمیخواد. کمکش کنید جدایی را بپذیره من هیچ نیرویی رو بهبود رابطه نمیخوام بذارم». می گویم :‌اگر حتی نمی خواهید روی بهبودرابطه نیرو بگذارید به خاطر بچه تان بیاید که همان دوستانه بتوانید جدا شوید .
می گوید:‌«وقت ندارم. قبول کنه یا نکنه من جدا میشم ». می گویم:‌اگر بیایید رابطه تان مراجع من است و من بی طرفانه به هر دو شما کمک میکنم رابطه تان را یا بهتر کنید یا دوستانه تمام کنید اما اگر نیایید من فقط نسبت به مرتصی تعهد دارم نه رابطه و یا شما ، به ایشان کمک می کنم با جدایی کنار بیایند و دیگر شانس کم و یا اصلا برای برگشت نخواهی داشت .
می خنددو می کوید:« اگر اینکار را بکنید برایتان یک دسته گل کادو میفرستم ».
مرتضی را هرهفته می بینم. به نظر میایدکه رابطه اش اصلا سالم نبوده و انواع تحقیر ها را از مهساو خانواده مهساکه او ورا لایق دخترشان نمیدانستند تحمل کرده . می گوید :‌« به خاطر پسر ۷ ساله ام هر چیری را تحمل کردم و می کنم.
می پرسم: فکرمی کنی برای پسرت و رابطه اینده اش چه الگویی هستی؟ سرش را پایین می کند.
چهار ماه می گذرد. مرتضی با افکار وترس هایش کنار می آید. جدایی را می پذیرد.
آماده میشودکه به کشور عربی برود. می گوید همیشه میخواسته برود.
از من خداحافظی می کند.
دو هفته بعد مهساو مرتضی یا یک دسته گل در سالن انتظارند. مهسا می گوید:«الان که دارم از دستش میدم متوجه میشم که واقعا دوستش دارم. تصمیم گرفتیم همگی برویم کشور عربی. خواست مرتضی است.» موقع خداحافظی مرتضی می گوید:‌ « شانس میدهیم ببینیم چی میشه ». این بار مرتضی است که شانس میدهد. اما او دیگر مرتضی سابق نیست.
خیلی وقت ها بزرگترین دشمن ما ترس ها و افکار اشتباه و یا غیرواقعی خودمان هست. انهارا بشناسیم و ببینیم ما انها را کنترل می کنیم یا انها ما را؟

کاش می شد قبل از مریض شدن، قدر سلامتی را بدانیم
کاش می شد قبل از اینکه کسی را از دست بدهیم بدانیم چقدر برایمان با ارزش است .
کاش می شد وقتی هنوز خیلی سالها برای زندگی پیش رو داریم ارزش های واقعی زندگی را تشخیص بدهیم و زمان راصرف چیزها، کارها و افرادی نکنیم که هیچ کیفیتی به زندگی ما و دیگران اصافه نکردند و نمی کنند.
کاش می شدکمی از وقت و انرژی که صرف دیگران کردیم صرف خودمان هم می کردیم. خودمان را یکی از آن دیگران می دانستیم !

راستی آن دیگران کجا رفتند؟ یادشان مانده که چقدر برایمان با ارزش بودند و چه سرمایه باارزشی را به آنها دادیم ؟ انرژی، عشق و وقتمان را .
چرا واقعیت های به این سادگی را نمی دانیم؟
کاش می شد در مدارس در کنار آن همه درس هایی که خیلی هایشان سودی برای زندگی مان نداشت کمی هم درس زندگی می دادند. مثلا میگفتند :«زمان یکی از مهمترین و با ارزش ترین چیزهایی است که دارید، اگاهانه مصرفش کنید » یا رابطه های باارزشتان را به پول نفروشید…و این هارا مثل درس های تکراری دیگرآنقدر توضیح می دادند و تکرار می کردند که بالاخره متوجه می شدیم. شاید هم نمی شدیم و باید مثل هرچیز دیگری وقتی کمی به ته آن می ماند یا دیگر نیست به ارزشش پی ببریم. ****
مهناز ۵۰ ساله است و متوجه شده که سرطان دارد و امیدی به زندگی نیست.
از مرگ به شدت می ترسد و درگیر کلنجار با خودش و تاسف از سالهای از دست رفته.
می گوید :« انگار همه این سالها خواب بودم ». می پرسم. از مرگ چه تصوری داری؟
می گوید:‌ قبر تنگ و سرد.
می گویم :‌مگر قبلا تجربه کردی که سرده شاید گرم باشد.
می خندد . چقدر خنده اش زیباست و در عین حال غمگین. 🌺
خیلی ها از مرگ می ترسند . شاید چون از مرگ تصویر وحشتناکی دارند .
خیلی ها هم نمی خواهند بمیرند چون با مواجه شدن با مرگ متوجه می شوند بیشتر کارهایی را که دوست داشتند، هنوزانجام نداده اند و درگیر چیزهایی بودند که نیاز واقعی شان نبود.
مهناز هز دو دلیل را دارد .
می گویم :‌ مهناز ۵۰ سال سپری کردی ۵۰ روزش را زندگی نکردی. بیا با هم تلاش کنیم هر چند روز باقیمانده را هر روزش، لحظه اش را زندگی کنی.
سال پیش ، دوماه هر هفته ، یک روز خاص و یک ساعت خاص می آمد . درست مثل یک بچه مدرسه که درس یاد بگیرد. میخواست یاد بگیرد زندگی را زندگی کند.
چند ساعت پیش دخترش پیام داد که مهناز به مهمانی مرگ رفته. امیدوارم در لحظات آخر با آرامش این دنیا را ترک گفته باشد. یادش گرامی

یکی ازتوانمندیهایی که تاثیر بزرگی در آینده فرزندان ما دارد، « توانایی برخورد با مشکلات » است که از همان زمان کودکی و به مرور ایجاد و مستحکم می شود. والدین در ایجاد و یا نابودی این توانایی در فرزندان خود نقش خیلی اساسی دارند. **
مریم و مهران ۱۶ سال پبش با هم ازدواج کردند.مریم ۱۸ ساله و مهران ۲۲ ساله بود. یک پسر ۱۲ ساله دارند .
مریم می گوید:‌ «من خیلی بدبختم. با مردی ازدواج کردم که از همان اول جز توهین و تحقیر هیچی ندیدم. هیچ حق و حقوقی نداشتم وندارم . هرچی کار می کنم پولش یه راست میره تو حسابش و برا خرید هر چیزی باید دستم را دراز کنم که پول بهم بده. تا حرف میزنم میگه تو که هیچی سرت نمیشه …
پدر و مادرم حق ندارند بیان خونه مون. سالی یکبار اگر سرحال باشه اجازه میده من برم ببینمشان .
بعد اضافه می کند:‌ «من تو خانواده ای بزرگ شدم که عین یه پرنسس باهام رفتار میشد و نور چشمی بابام بودم ». مهران می گوید:‌ «روز اول ازدواج باباش گفت :‌دخترما دست به سیاه سفید نزده . صبحانه اش را هم ما می بریم تو تحت براش. ازش خوب مواظبت کن ». مهران ادامه می دهد: «من شریک زندکی نگرفتم، یک بچه تحویل گرفتم که هیچوقت نمیخواد بزرگ بشه . اگر خودش هم بخواد، پدر ومادرش اجازه نمیدن ». خواهر مریم می گوید:‌ «ترا خدا کمکش کنید اعتماد به نفسش بالا بره ، بتونه روپا خودش بایسته ».
….
در حقیقت آن کسی که می بایست به مریم کمک می کرد که بتواند روی پای خودش بایستد. پدر و مادر گرامی او بودند. کسانی که از همان زمان بچگی وظیفه دارند به کودکان و نوجوانانشان یادبدهند با مشکلات کنار بیایند; بگذارند زمین بیافتند تا یاد بگیرند بلند شوند. اشتباه کنند تا تجربه کسب کنند، ریسک کنند و توانایی تصمیم گیری کسب کنند.
این وظیفه پدرومادرهاست که کمک کنند توان مقابله با مشکلات در فرزندان بالا برود ، تابتوانند در کنار دیگران و در جامعه روی پای خود بایسند، نه اینکه در پنبه بزرگ شوندو بعد تحویل همسران داده شوندکه همین نقش را اجرا کنند.
مریم دوسال است بالاخره از مهران جدا شده اما هنوز با کوچکترین مشکل پدر و مادرش فوری به خانه اش می آیند. برایش غدا درست می کنند. به او کمک مالی می کنندکه مجبور نباشد کار کند. پسر ۱۲ ساله مریم با پدرش زندگی می کند.
مریم می گوید:‌«کپی باباشه ، من از پسش بر نمیام ».
خیلی از پدرمادرها با منظور خوب زندگی بد برای فرزندانشان می سازند . باوجود مهربانی بزرگترین طلم ها را به فرزندانشان می کنند.

دنبال  این هستی که با پیدا کردن یک همسر ایده ال به خوشبختی برسی؟ ❤️
خبر بد ‌: یک همسر ایده آل وجود ندارد.
اگر الان که تنها هستی احساس بدبختی می کنی و همه امیدت به این است که با پیدا کردن یک همسر ایده آل به زندگی ات خوشبختی هدیه بدهی ، فراموش کن چون همسر ایده آل وجود ندارد. آن کسی که شما منتظرش هستید بیاید و برایتان خوشبختی بیاورد و همه کمبودهای زندگی تان را جبران کند ممکن است با همین انتطار برای یافتن فرشته خوشبختی روز شماری می کند. آن وقت با پیدا کردن همدیگر تازه یک مسئولیت به وظایف زندگی تان اضافه میشود! خوشبخت کردن همسرتان،‌جبران کردن کمبودهای زندگی اش. ***
خبر خوب :‌یک همسر ایده آل وجود ندارد.
شما کمبودها و ضعف های خودت را داری و آن دیگری که وارد زندگی ات می شود هم همچنین. شما مسئول رفع کمبودها و ایجاد شادی در زندگی خود و آن دیگر ی هم همینطور. با پیوند با هم مسیر زندگی را در کنار هم می پیمایید.در این راه جدید با سختی ها ،کلنجارها،خودخواهی ها…. مواجه می شوید که در ایجاد انها و یا حل آنها گاهی یکی و زمانی دیگری نقش بیشتری دارد. باحضورتان برای هم ، در کنار هم این راه را راحت تر و اگر همسفر خوبی برای هم باشید، لذت بخش تر طی می کنید. در زمان خستگی هرزمان یکی بالشی است برای استراحت دیگری و نه همیشه یکی برای دیگری ! پذیرش این واقعیت که انتظار یک همسر ایده ال نداشته باشیم کمک می کند تلاش کنیم با هم یک رابطه نسبتا ایده ال آغاز کنیم . رابطه ای
برابر درهمه زمینه ها. ماندن در این رابطه نیاز دارد به تلاش ، گذشت ،همکاری ، احترام ، احساس مسئولیت متقابل و درک آگاهانه از زندگی و رابطه .
رابطه هایتان سالم و پایدار

 

گاهی اوقات فکر می کنم بهتر است بعضی از والدین خصوصا مادران عزیزبه جای بچه دار شدن یک حیوان خانگی بگیرند. سگی، گربه ای … اینطوری هم نیاز خودشان به کنترل، محبت،‌حس مالکیت برطرف میشود، هم به یک حیوان محبت لازم میشود و هم یک بچه از آسیب محفوظ می ماند.
الهه و البرز با دختر ۱۴ ساله شان مونا آمده اند. الهه می گوید. «ملوسم(منظور مونا ) اعتماد به نفس نداره. برا آینده اش نگرانم .خجالتیه با کسی ارتباط برقرار نمی کنه، میخادبره مدرسه همه کمدشو میریزه به هم تا یک لباس انتخاب کنه و بپوشه . جرات انتخاب نداره….»
میپرسم:‌دخترم چی باعث میشه که انتخاب لباس مناسب برایت سخت باشه ؟
مونا با لحن کودکانه ای که مناسب سنش نیست میگوید:‌
«آخه همه لباسامو بابا و مامان انتخاب می کنن برام و من دوستشون ندارم. »
الهه فوری با همان لحن کودگانه مونا می گوید:‌ «آخه عزیزم مامیخوایم ملوسمون خوشگل باشه». …
می پرسم مونا جان شما کار می کنی ؟ اینجا بچه ها از ۱۳ سالگی در کنار درس کارهای کوچک میکنند.
الهه فوری جواب میدهد:‌ نه . ما خوشبختانه از اون ایرانی هایی نیستیم که بچه مونو بفرستیم روزنامه پخش کنه . من حتی صبح ها بیدار میشم صبحانه ملوسمو آماده می کنم. میگم تو فقط درساتو بخون. نه ملووسم ؟ نگاه به مونا می کند.

وقتی با یک نوجوان ۱۴ ساله مثل یک بچه۴ ساله رفتار می کنیم چگونه انتظار داریم بتواند با همکلاسی هایش و جامعه ارتباط سالم برقرار کند؟ به انتظاراتی که جامعه از او دارد پاسخ بدهد؟
وقتی نوجوانی خصوصا درسن بلوغ هنوز حق انتخاب لباس خود را ندارد ، چطور انتظار داریم جرات انتخاب های مهم تر زندگی را داشته باشد.
فرزندانمان را برای دل خود و نیاز خودمان بدنیا می آوریم . اما وقتی آنها را به این کره خاکی وارد می کنیم باید آنقدر انصاف و آگاهی داشته باشیم که توامندیهای ورود به زندگی و جامعه را به آنها آموزش دهیم و آنهم از همان سنین کودکی. و اگر نمی توانیم کمک بگیریم، آنهم از همان ابتدا. بچه دار شدن مسیولیت سنگینی است، آگاهی می طلبد. باید بتوانی دوست داشته باشی و همزمان رها کنی، باید نه فقط مادریا پدربلکه همزمان مربی باشی. مواظبت کنی نه کنترل. بتوانی عشق بورزی و به موقع هم رهاکنی. فکرکن ببین در تربیت فرزندت نیاز و منافع اینده اوست که اولویت دارد یا کمبودها و نیازهای خودت ؟ به خودت و به فرزندت به موقع کمک کن عزیزم

خیلی از انسان هاهر باوری هم که داشته باشند هر قدر هم بدی به خود و دیگران کنند باز گه گاهی کارهای مختلفی انجام میدهند که در کنار مشغله های روزمره ، مفهوم اصلی زندگی یادشان نرود. خیلی ها چند روزی از سال را روزه می گیرند. از جمله برای سرمایه گذاری اخرت و تمرین حس گرسنگی و درک دیگر گرسنگان . این هم تلاشی است . هر انچه ما را به خوبی نزدیک کند خوب است . اما چقدر زیباست اگر ما انسان ها در هرماه یک یا دو روز را اختصاص می دادیم به تمرین خوب بودن ، مثبت بودن ، نیک اندیشیدن ، نیک دیدن . نیک گفتن و نیکی کردن . نه به خاطر ترس از اخرت یا سرمایه گذاری برای دنیای دیگر بلکه برای کاشت و تقویت نهال عشق، نیکی و خوبی به خود، انسانیت و همین جهان خاکی و در همین زمان حال . شاید با تمرین مکرر این عادت نهادینه شود . شاید با کاشت و تقویت این نهال ها جنگلی از نیکی بکاریم و دنیایی بنا کنیم ؛ زیباتر ، سالم تر برای خود و نسل آینده . نهال نیکی زندگی تان مانا و مستحکم ❤️

 

دوست داری وقتی روزهای آخر عمرت را می گذرانی یا این دنیا را ترک کرده ای راجع به خودت چه فکری بکنی؟❤️
یکی از افراد معروف و موفق می گوید زمانی که در بیمارستان، شب هنگام در اتاق ساکت و تاریک بودم و میدانستم فقط چند روزی به پایان عمرم مانده، فکر میکردم به سالهای سپری شده زندگی ام. مروری می کردم به همه آن دستاوردهایی که به دست آورده بودم؛ معروفیت، پول، موفقیت کاری .. اما تنهاچیزی که در ان اتاق خلوت و تاریک برایم ارزش واقعی زمان ازدست رفته را داشت عشق ام نسبت به همسر و بچه هایم بود. کسانیکه وقتی برایشان نگذاشته بودم چون مشغول چیزهای مهمتر زندگی بودم.
چنین روزی دیر یازود در پیش روی همه است. روزی که یا فرصت مرور داری و یا ناگهانی وداع می کنی از هر انچه داشتی و داری. دوست داری دراین روز چه فکری راجع به خودت بکنی؟
من درسالهای سپری شده پول جمع آوری کردم؟ چندین خانه خریدم ؟ چندین مدرک تحصیلی بدست آوردم؟ فرد خوبی برای خانواده ام بودم ؟..
مهم نیست چه چیزی را انتخاب می کنی . اما مهم است آگاهانه انتخاب
کنی. یکی از راه هایی که میتوانی آگاهانه
انتخاب کنی این است که ارزش های زندگی ات را برای خودت انتخاب کنی و هدف هایت را درجهت دست یابی به این ارزش ها تعیین کنی.
مثل یک مسافری که انتخاب می کند برود شیراز و هر جا که مسیر را گم کند دوباره دنبال تابلو به سمت شیراز می گردد .
تعیین ارزش های زندگی مثل یک قطب نماست که مسیر زندگی را به ما نشان می دهد تااگر راه را گم کردیم بازبا کمک این قطب نما بتوانیم به مقصد برسیم.
یکی از این ارزش ها می توانداین باشد که
وجودت مفید باشد برای انسان ها، جامعه و این جهانی که ترک می کنی .
توران ،مراجع من ، بعد از پایان تراپی کتابی از بابا طاهر به من هدیه می دهد. به پاس قدردانی . کتاب با ارزش است و حرکت او هم. اما چند خطی که در کتاب نوشته برای من بسیار با ارزش تر ، و خاطره ای است که من با خود همراه خواهم داشت.
چقدر زیباست که نقش مثبتی در زندگی دیگران داشته باشی. شاید این چیری است که در ان روزهای آخر حس من را نسبت به خودم زیباتر می کند.سعی کنیم نوری باشیم در زندگی نزدیکان ، دیگران . نقشی داشته باشیم برای ایجاد دنیایی زیباتر. این نقش ما بیش از اینکه کمک به دیگران باشد کمک به خودمان هست. حس زیبای مفید بودن زندگی را با معنی تر و زیباتر می کند. توران عزیز اجازه داند که پیام زیبایش را با متنی همراه و شما عزیزان را سهیم کنم در حس زیبای ما.

24-02-2019

عدالت خواهی چیزی نیست که از کتابها یاد بگیریم یا با پند یاد بدهیم. عدالتخواهی وتعهد را ما درعملکردمان به فرزندانمان، از همان زمان کودکی یادمی دهیم. وقتی به عنوان پدریا مادر انتظار نداشته باشی دخترت همه کارهای خانه را انجام دهدو پسرت رها باشد از وظیفه. وقتی از بچه بزرگتر نخواهی که مواظب کوچکترها باشد و آن کوچکترهارا معاف کنی از احساس مسولیت و تعهد..
**
چقدر عادلیم در تربیت و برخورد با بچه هایمان ؟
طی سالها مراجعین زیادی دارم که ازبی عدالتی درخانواده می نالند.
ستاره یکی ازآنهاست .او دختر بزرگ خانواده است . همه عمرش مواظب خواهر و برادرهایش بوده. کارکرده و برای آنها خرج کرده. هر کدام مشکلی پیدا کردند ، مادر دست به دامن ستاره شده: « هزینه تحصیل برادر را بده. به خواهرت برای عروسی اش کمک کن..»
هیچ کس هیچ وقت از خودش نپرسید چرا این رل والدینی فقط بر دوش ستاره باید سنگینی کند؟ حتی ستاره هم از خودش این پرسش رانکرد.به نظرآنقدر طبیعی می امد که جز این غیر طبیعی بود.
ستاره ۴۵ساله ومجرداست. آنقدر از ۶ برادر خواهر کوچکش مواظبت کرده که از همان جوانی از مادر بودن خسته شده .
می گوید:« انگار هیچ کس هیچ چیز یادش نمیاید حتی پدر و مادرم. برادرم می گوید خانواده من زن و بچه هایم هستند. خواهرم می گوید میخواست کمک نکنی، کسی ازت نخواسته بود. دیگری می گوید :چکار کردی ؟ خانه ای که برای پدر و مادرم خریدم تا خانواده راحت زندگی کنند، ارثیه می دانند. می گویند مدرکی نداری که ثابت کنی. پدر ساکت و مادر می گوید: «چیزی نگی، کاری نکنی کسی ناراحت بشه ،کانون خانواده ازهم بپاشه، تو بزرگتری. »
ستاره هیج ادعایی نکرده ، فقط انتظار دارد اجازه ندهنددامادی که چشم طمع به ارثیه دوخته افراد خانواده را به جان هم بیاندازد. حتی الان هم تلاشش بر حفظ خانواده است. اما الان دیگر کسی به او نیازی ندارد.
گاهی اوقات پدر و مادر های ضعیف، ناخودآگاه به جان یک فرزند می افتند و از او می خواهند که سهم بزرگی از وظیفه انها را بدوش بگیرد. سنگینی این وظیفه آزارش کمتراز رسیدن به این واقعیت تلخ است که سرمایه عمرت را در اختیار کسانی قراردادی که یاد نگرفته اند احساس تعهد و محبت متقابل داشته باشند. ستاره مراجع من است. بایدکمک کنم تابتواند زخم عمیقی که به او وارد شده را التیام ببخشد. از خودش محافظت کند،انتخاب کندکه صفات با ارزش انسانی اش را ارزان نفروشد. وقتی آگاهانه عمل نکنیم . همه چیز عادت و هر عادتی عادی می شود برای خودت و همینطوردیگران .

16-02-2019

عشق چیست؟ چرا این همه به دنبال آنیم؟ ❤️ عشق حس پیوند عاطفی عمیقی است که سرچشمه شادی، آرامش و شکوفایی است. حس زیبایی که با اوبودن تنهایی ات را محو می کند ، کسی برایت حضور دارد، برایش بی همتا و خاص هستی، با در کنار او بودن احساس کامل بودن، آرامش و امنیت می کنی. وجودش بهترین صفات و توانایی هایت را بالا می آورد و تقویت می کند. اما عشق فقط شادی و زیبایی نیست . مانند گل رز زیبایی است که از داشتنش ، دیدنش ، لمس کردنش و بوییدنش شاد می شوی اما خارش هم به دستت فرو می رود و زخمش درد می اورد و همین هم به زیبایی عشق عمق می دهد. خوبی در کنار بدی است که جلوه پیدا می کند. غمگینی را که حس کنی شادی برایت مفهوم پیدا می کند. تنهایی را تجربه کنی با هم بودن برایت ارزش دارد. عشق هم دوحنبه دارد : شادی و غم . اما ما همچنان در طول زندگی ان را می جوییم ، میخواهیم و برایمان عزیز است حتی زخم و دردش . عشق یک گل رز زیباست که عاشق خارش را به جان می خرد. ***
البته عشق به نظر من به اشکال مختلفی وجود دارد:‌ عشق مادر یا پدر به فرزند، عشق به خالق، عشق به یک هدف یا آرمان ، عشق در یک رابطه . عشق به هرشکلی و به هر چیزی یا کسی که باشد، در همه صورت حس زیبایی است که می تواند
سرچشمه شادی، امید و حرکت باشد.
گرمی عشق همیشه در زندگی ات پایدار باد.

15-02-2019

چگونه از روزها و لحظه ها بهترین را بسازیم❤️
امروز هم برای چندمین روز هوا بارانی، آسمان خاکستری و خبری از آفتاب نیست. آه که این آفتاب چه نعمتی ست ومثل هرچیز دیگر وقتی نیست و یا کمیاب است مفهومش را در زندگی درک و حس می کنی. خیابان آنقدر خلوت است که فکر می کنی اهالی همه کوچ کرده اند.
اما اگر بخواهیم و انتخاب کنیم که فقط این جنبه روز و پیرامونمان را ببینیم ، طبیعا حس خوشایندی نخواهیم داشت. تغییر هوا و شرایط و سکوت خیابان در اختیار ما نیست اما تغییر فکر و نگاه ما به آن در کنترل و اختیارخودمان است .
طی این سالها زندگی در اروپا من سعی کردم هم خودم و هم به مراجعینم کمک کنم طور دیگری به زندگی و حتی به هوای اروپا و سکوت آن نگاه کنند.
مثال :‌ تغییر فکر : همین هوا و سکوت هم زیبایی خودش را دارد. تمیز و متنوع است. در این سکوت صدای پرندگان را می شنوم. کسی مزاحم آرامش من نیست.
جبران کمبودها با چیزهای دیگر:‌ من به گل و گیاه علاقه دارم . انواع انها را در اتاق نشیمن گذاشته ام. کریسمس رفته اما با لامپ های کوچک که بین درختها آویران کرده ام و نور شمع تاریکی بیرون خانه را جبران می کنم.
موزیک ملایمی (نه غمگین!) گوش می دهم و لیوان زیبایی که در آن قهوه است در دستم. گرمای لیوان را حس می کنم، طعم قهوه را هم. انتخاب کردم از این آرامش و سکوت استفاده مثبت کنم. یک کار مفید انجام بدهم . آن هم ارایه این افکار و رهنمودها به شما عزیز.
تمرکز بر انچه داری:‌ خوب است به این باور برسیم که هرگز و در هیچ زمانی هیچ کس همه چیز را نمی تواند داشته باشد. حقیقت ساده ای است اما خیلی ها متوجه آن نیستد. تغییر این نوع نگاه در پذیرش انچه نداریم کمک می کند.
دیگر اینکه ما انسانها عادت داریم تمرکز کنیم بر انچه نداریم و در زندگی مان و پیرامونمان نیست و این باعث می شود که آنچه را که داریم نتوانیم خوب ببینم و اررشش را بدانیم . بیا امروز را فقط متمرکز باش به انچه داری ؛کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند را ببین، مهر آنها و اررزشی که در زندگیت دارند یا برایشان داری را حس کن.
سلامتی ات، الان که هست آنرا حس کن .
به اطرافت نگاه کن و ببین چه چیزهایی در زندگی ات داری که نمی توان با پول خرید یا اگردیگر نباشند کمبودشان آزارت خواهد داد. آن چیزها الان وجود دارند.انها را ببین ،ارزش انها را درک و حس کن. سپاس گذار باش برای هرانچه هنوز داری . فراموش نکن که داشته ها هم پایدار نیستند

10-02-2019

داستان مایک و باربارا❤️

***

رابطه ها نیاز دارندبه خوبی حفاظت شوند ، علایم مریضی رابطه را لازم است به موقع دید، جدی گرفت و مداوا کرد . خداحافظی ها را هم لازم است به موقع وبه خوبی انجام داد. حرف ها ی ناگفته را گفت ، ناپرسیده ها را پرسید، زخم های بازرا بست، خشم های فروخفته را بیرون ریخت تا همه این کوله بار سنگین را با خود حمل نکنید یا به رابطه بعدی نبرید
**داستان مایک و باربارا
مایک و باربارا هلندی اما بادوفرهنگ خانوادگی متفاوت هستند. با عشق ازدواج کرده اند اما آرام آرام از هم دور شده اند. باربارا تلاش کردکه
مایک متوجه شود باید کمک تخصصی بگیرند اما مایک اعتقاد داشت مشکل جدی ندارند. باربارا در یک مقطعی ناامیدشد و دیگر تلاشی نکرد، تسلیم شد.
یک ماه پیش باربارا درمحل کارش عاشق یک مرد چشم قهوی ای میشودکه به او حس زن بودن و شور زندگی میدهد. فقط دوبار باهم صحبت کرده اند و صادقانه به مایک قضیه را گفته.
مایک بلافاصله درخواست تراپی رابطه درمانی می کند. کاری که باربارا سال ها پیش خواسته بود.
مایک درخانواده ای بزرگ شده که اعتقاد بر این بوده :‌ وقتی دو نفر با هم ازدواج می کنند یک تعهد امضا می کنند و تا آخر با هم می مانند. باربارا در خانواده ای
بزرک شده که مادرش سه بار عاشق افراد دیگر شده اما هربار دوباره به سمت پدر باربارا برگشته .
باربارا نمیداند تصمیم بگیردکه در کنار رابطه درمانی با مرد چشم قهوی ای هم در تماس باشد یا نه. قطع تماس برایش خیلی سخت است.
مایک به من نگاه می کند .
من شرط تراپی را این قرار می دهم که باربارا در زمان تا پایان تراپی ارتباطی با مرد چشم قهوه ای نداشته باشد. بهتر است نیرو روی رابطه اش با مایک بگذارد و ببیند به کجا می انجامد. تصمیم او بر این اساس باشد و نه براساس احساس به مرد چشم قهوه ای .
به باربارا می گویم: اینجا بهتراست به توصیه مادرت که می گوید به قلبت گوش کن عمل نکنی و به منطق ات تکیه کنی . اساس رابطه ات محکم تر از ان است که آن را خاطر احساس هیجان انگیزی که میتواند جدی نباشد از بین ببری. باربارا هنوز مایک را دوست دارد اما این عشق کم رنگ شده و محو در سایه خشم و ناامیدی .
سومین جلسه کمی آرام تر از جلسات قبلی بود. حرف های بیشتری گفته شد اما با خشم کمتری. و به نطر می رسد که هرکدام درد و حس دیگری را بیشتر می فهمد و همینطور نقش خود در ایجاد آن .
مایک می پرسد :«افکر می کنی عاقبت به کجا بیانجامد؟»
می گویم : نمی دانم بستگی به شما و رابطه دارد

09-02-2019

داستان مرضیه❤️

***

گاهی اوقات متوجه می شوی که سالهاست دیگر ازته دل نمی خندی. انگار همه حس های زیبا از تو فرار کرده اند و انچه باقی مانده حس سنگینی است که لحظه ای رهایت نمی کند. گاهی حتی نفست هم سنگین است و به راحتی بیرون نمی آید.
مرضیه سالهاست این حالت را دارد . آنقدر حوادث در زندگیش متحمل شده که نمی داند کدام برایش دردناک تر بوده. بعد از کندوکاو زیاد می گوید:‌
«مرگ دختر یک ساله ام . این دردناکت ترین است . احساس گناه هیچوقت رهایم نکرده،من باعث مرگش شدم.اگر اگاهی لازم از مریضی اش را داشتم الان زنده بود.»
۸۳ ساله است . وقتی دختر یک ساله اش را از دست داد ۱۹ساله بود واین همه سال این بار سنگین را به دوش کشیده .
توصیح : احساس گناه در رابطه بامرگ عزیزان کاملا طبیعی است .این احساس مثل هر حس دیگری متکی به یک فکر است . فکرمرضیه این است : اگر به حرف یک دکتراعتماد نمی کردم و بیشتر تحقیق می کردم ،الان دخترم زنده بود. ناآگاهی من باعث مرگش شد.»
افراد زیادی مرضیه را دوست دارند.حضورش نورو گرمی است در زندگی خیلی از اطرافیانش ، اما خودش دوست دارد زودتر برود. غمگین جای خالی رفتگان و نگران ماندگان است . سنگ صبوراست.
توضیح :‌ وقتی سنگ صبور دیگرانی به مروربرای خودت و از نظر دیگران یک « رل سنگ صبوری » به عهده می گیری و به ان عادت می کنی طوری که کمک گرفتن ، درد دل کردن با دیگران برایت سخت می شود. دردهایت را خودت به تنهای حمل می کنی .
هر چقدر هم که قوی باشی اگر نتوانی توازن ایجادکنی ، یکروز بالاخره از پا در میافتی .
به مرضیه گفتم مرگ عزیزانت و حوادث ناگوار را فراموش نخواهی کرد اما میتوان با یک متد خاص تراپی میزان سنگینی و درد را کاهش داد. اگر بخواهی سنگینی ات کمتر شود باید با هم دوباره سوگواری کنیم و در طی تراپی دردت شدیدتر و سنگین تر است اما بعدا بهترمی شوی .
جلساتمان تمام شد. یک ماه وقفه داشتیم که ببیند نیاز به ادامه تراپی هست یانه .دیروز امد. می گوید« بعد از این همه سال برای اولین بار از ته دل خندیدم و احساس سبکی کردم. نمی خواهم ادامه بدهم . میترسم این حس برود.»
موقع خداحافظی، برمی گردد و می گوید:« شما که مواظب خودتان هستید؟ »
می گویم: «دیدار امروز و نتیجه کارتا مدت ها به من انرژی میدهد.» همان لبخندخاص روی لبش ظاهرمی شود.
هرچند هم که با انسا های زیادی سرو کار داشته باشی ،اما بعضی ها جای خاصی در قلب و ذهنت به جا می گذارند. میدانم دلم برای مرضیه تنگ خواهد شد.

03-02-2019

داستان شهاب و مبادله زیبای ما ❤️
همکار هلندی ام می گوید: یک پسر جوانی را آورده اند به مرکز روانپزشکی شان که وضع روحی اش در اثر تراماهای پی در پی حسابی بد شده. می پرسد: میتوانی ببینش و قضاوت کنی که میتوانی به او کمک کنی یا نه؟
نامش شهاب و۳۲ ساله است . درهلند ، از همان دوران کودکیش درگیر پدر و مادر از نظر روحی بیماربوده . از پدر مرتب کتک خورده و از مادر مواظبت کرده در مقابل پدر. ، برای فرار از خانه سالها کار پایین تر از حدش انجام داده تا بتواند جدا زندگی کند. حالا همان کار را هم به خاطر تبعیص نژادی از او گرفته اند. این قطره آخر بوده . بی عدالتی پشت بی عدالتی. البته خودش هم در این سالها انواع و اقسام آدم های شرور را امتحان کرده .
می گوید:‌«من خیلی شرورم. همه ازم می ترسند .پدر همه شان را در می آورم ».
حالا من باید تصمیم بگیرم کسی را که که نه فقط شرایط روحی بحرانی دارد بلکه خیلی هم شر است و معروف در محله ، شانس کمک بدهم.
بطور نرمال در آخرجسله خیلی محترمانه این موارد را به جایی دیگر که مناسب تر است رجوع میدهم اما شهاب همان اول حس مادری و نجات دهنده گی را در من به تکاپو انداخت و به نطرم رسید این جوان باید باور کند که انسان هایی هم در این دنیا هستند که جور دیگری هستند و مهر انسانی دارند. همیشه آرزو داشت وکیل شود و دفتر خودش را داشته باشد. اما نداشتن حامی و سختی های زندگی مسیردیگری برایش رقم زد.
گفتم :‌شهاب اگر من قول بدهم که به تو کمک می کنم که به آرزویت برسی ، قول می دهی با تمام افراد شر دوروبرت قطع ارتباط کنی و همراه من در یک مسیر سالم قدم برداری و مرتب جلسات تراپی را دنبال کنی ؟
با تعجب نگاهم میکندو میپرسد : «یعنی می شود؟»
می گویم :‌اگر خودت واقعا بخواهی من تمام قدم ها در کنارت می ایستم. سرش را پایین می اندازد و زار زار گریه می کند.بعداز مدتی می گوید: «این اولین باری است که کسی به من مهربانی و کمک نشان میدهد.»
سالها گذشت . شهاب الان وکیل خوب و معروفی است.
با او تماس می گیرم . می گویم : شهاب یادت هست همیشه می گفتی محبت هایم را چطوری جبران کنی ؟ الان کسی هست که به کمکت احتیاج دارد. میخواهم از او دفاع کنی. میدانم تمام تلاشش را خواهد کرد. البته او هم هر از گاهی نمونه های قدیم خودش را برای من می فرستد و می گوید: «مثل خودم آن موقع هاست . بهش گفم باید پیش شما بیاید. »
این مبادله من و شهاب است . چه مبادله زیبایی

26-01-2019

داستان مسعود و نازنین❤️

آیا تحمل درد حس تنهایی بیشر است
یا بودن در رابطه ای
با احساس تنهابودن و تلاشی بی پایان و بی نتیجه برای پاسخ گویی،کنار آمدن با نیازهای خود و دیگری ؟
پاسخ این سوال برای هرکسی بستگی به نیاز، تجربه و نوع نگاه او به زندگی ،متفاوت می تواند باشد.
حس تنهایی یکی از دردناکترین حس ها ست . اما فرار از آن با ماندن در رابطه ای آزاردهنده یا پناه بردن به انتخابی نامناسب یا عجولانه هم اشتباهی است با عواقب ناخوشایند دیگر.
مسعود و نازنین بعد از ۷ سال جنگ و جدال بالخره به رابطه شان پایان دادند. وساطت فامیل , مشاوره و تراپی هم تاثیری نداشته. اگر مسعود« الف »بگوید نازنین
« ب »برداشت می کند و برعکس .
با درخواست نازنین یک جلسه مشترک می گذاریم . مسعود می گوید: «من برای اینکه خیالش راحت بشه سریع وارد یک رابطه دیگه شدم اما هنوز دست از سرم بر نمی داره ». نازنین می گوید: « ببین مسعود یادت نره موقعی که کمک احتیاج داشتی کی کنارت بود. بعد همینطور که بغض و گریه اش شروع می شود ادامه میدهد : « مسعودمنو اینجوری زمین نزن ، این دفعه دیگه بلندنمی شم ها، من نمی تونم تنها باشم . همین روزها خودمو می کشم.»
مسعود نگاهی مستاصل به او و بعد من می کند و می گوید : «از همون سال اول میدونستیم به درد هم نمیخوریم اما با همین احساس گناه دادن ها و تهدیدهاش ۷ سال از عمرمون رو دور انداختیم.»
بعد از مدتی سکوت می گوید : «اصلا میدونی چیه ، من همین ماه ازدواج می کنم تو هم کاملا مجازی بری خودتو بکشی تا هر دوتامون راحت بشیم»
***
بعضی وقت ها بهتراست دردهایمان را در آغوش بگیریم و نوازش کنیم
یاد بگیریم با آنها کنار بیاییم و در کنارشان زندگی کنیم. یاد بگیریم و تمرین کنیم که ما سکان کنترل احساساتمان را به دست داشته باشیم و نه انها حاکم باشند برما.
تلاش کنیم که اساس انتخاب هایمان ترس ، خشم ، غم یا فرار از شرایط ، افراد و حس های ناخوشایند نباشد. چیزی محکم تر و اساسی تر از آن باشد. با هر انتخاب ازخودمان سوال کنیم : ریشه این انتخاب چیست ؟ ایا با این انتخاب کیفیت زندگی ام بهتر می شود؟

25-01-2019

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ : شهریار
🌺
تشخیص اینکه رابطه زناشویی دچار بیماری شده یا درمسیر نابودی میرود زیاد سخت نیست. همسرها علایم و نشانه های زیادی،کلامی و یا غیرکلامی درطول روزها، هفته ها ، ماه ها و گاهی سال ها به هم نشان میدهند که بیان می کند:‌«به من توجه کن … دلم را شکستی …. از دستت ناراحتم …»
اما باید بتوانی ببینی، بشنوی و عکس العمل مناسب نشان بدهی. بعضی وقت هامی بینی اما اهمیت نمی دهی فکر می کنی:‌«داره خودشو لوس می کنه … اگر اهمیت بدم عادت می کنه….حالا که او اینطوری میکنه من بدترش را نشانش میدم….»
به مرور، آرام آرام هر کدام در لاک تنهایی عاطفی فرو می روید و یک روز بالاخره یکی به صدا در میاید و اعلام می کند.« من دیگر ادامه نمی دهم ». جمله دردناکی است اما حتی اینجا هم پیش می اید که دیگری موضوع را جدی نمی گیرد.
چند روز پیش آقای محترمی تماس گرفتند و گفتند یک قرار می خواهند که بیایند و راجع به مشکلشان صحبت کنند .
پرسیدم :‌مشکلتان فقط مربوط به شخص خودتان است یا مربوط به رابطه با همسرتان هم می شود؟
گفت :‌ مشکل در رابطه هم داریم اما درحقیقت وضع روحی خانمم خوب نیست و میخواهم به ایشان کمک بشود. فکر میکنم ناراحتی هایش بیشتر ریشه در خودش و خانواده اش و گذشته اش دارد.
توصیح :‌وقتی کسی این طور صحبت می کند تمام تجربیات این چنینی جلو چشم من رژه میروند.
گفتم :‌
ممکن است مورد شما استثنا باشد اما وقتی مردی با من تماس می گیرد و می گوید:‌ مشکل در رابطه زناشویی داریم اما خانمم مشکل دارد معمولا موقعی است که آن خانم دیگر مدت هاست خداحافظی عاطفی کرده و در گیر مراحل جدایی است. حالا شما جز این مورد هستیدیا موارد استثنایی؟
کفت:‌مورد اول .
توضیح: اهمیت تشحیص به موقع بیماری رابطه مثل اهمیت تشخیص بیماری سرطان است .
اگر به موقع متوجه بشوید، شروع به مداوا کنید ،بیشر مواقع سالم می شوید و آگاهی به اینکه این سلامتی ممکن است دایمی نباشد باعث میشود که از زندگی تان خوب و آگاهانه استفاده کنید. اگر دیر متوجه شوید و بیماری سرایت کرده باشد به همه جا دیگر شانسی نمی ماند. مواظب سلامتی در جسم ،‌روح و رابطه مان باشیم. پیام ها را ببینیم و جدی بگیرم و به موقع اقدام کنیم.

13-01-2019

داستان مریم و تصمیم های دیکته شده❤️
وقتی در شرایطی زندگی کرده باشی که همیشه در تکاپوی نجات خودت و دوام آوردن باشی. وقتی در فرهنگی بزرگ شده باشی که اشتباه کردن و تجربه اندوختن گناه نابخشودنی به حساب بیاید و تنها راه امن تکرار تجربه بزرگ‌ترها باشد که موهایشان را در آسیاب سفید نکرده اند، وقتی از کودکی یاد بگیری برای هر تصمیمی تنها انتظارات دیگران و منطق ات را بکار ببری و احساست را نادیده بگیری ، یک زمانی می رسد که دره ای عمیق بوجود می آید بین انچه منطق ات درست می داند و انچه دلت می خواهد. خیلی وقت ها دیگر نمی دانی کی هستی و چه میخواهی. آیا انچه میخواهی خواست قلبی خودت است یا انتظار اطرافیان و جامعه ؟ این را هم تازه اگر نگاهی آگاهانه به زندگی ات پیدا کنی از خودت سوال خواهی کرد.
مریم از این دسته است . می گفت :‌ « نمی دونم چه رشته ای انتخاب کنم . ایرانی های اینجا می گویند بهتره بری داندانپزشکی یا وکالت بخونی . آینده داره» .
چندین جلسه طول کشید تا بالخره متوجه شد دوست ندارد هر روز ، روزی ۸ ساعت توی دهان مردم را نگاه کند . وکالت هم برایش سخت بود . با کاراکتر خجالتی اش جور در نمی امد و هم کارخشکی به نظرش می رسید. در آخر متوجه شد پرستاری را دوست دارد و همیشه این کار را دوست داشت اما خانواده موافق نبود. آخر سر هیچکدام از اینها را انتخاب نکرد با اینکه هزینه اش را دولت پرداخت می کرد، رفت و با مردی ازدواج کرد که شرکت خودش را داشت و به نظر مریم و اطرافیان او را تامین می کرد.
مریم دوباره برای تراپی آمده . زیر چشمش سیاه است و هیچ کاری هم با همه آنچه در تراپی قبلی بدست آورده بود نکرده .
می گوید :‌ «همه می گفتن تا جوونی و بر و رو داری ازدواج کن . این آقا هم که کار و بارش خوبه. اما حالا مثل …. پشیمونم».
مریم درد عمیقی دارد . دردی که فقط متعلق به خودش نیست . کوله بار سنگینی است از ترس ها ، نادانی ها ، عادت ها و زخم هایی که نسل به نسل انتقال داده شده و این کوله بار یک زمانی ، یک جایی و توسط یک مریمی باید زمین گداشته شود و با نگاهی دیگر دوباره بسته شود.

03-01-2019

داستان آرش❤️

وقتی پایین میافتی ، چیزی آن پایین هست که می توانی برداری. **
در یک مرحله ای از زندگی زمانی می رسد که احساس می کنی بیش از حد خسته ای. چیزی خوشحالت نمی کند . توان هیچ کاری و تحمل هیچ کسی را نداری . دلت میخواهد جایی بروی که نه کسی باشد و نه مسیولیتی و فقط بخوابی . اما حتی خواب هم با تو سرسازگاری ندارد . یا به سختی میخوابی یا مرتب بیدار میشوی یا میخوابی اما آنقدر سبک که انگار نخوابیدی. نه خودت حال خودت را درک می کنی و نه دیگران. فکر میکنی سریع خوب میشوی و وقتی می بینی اینطور نیست ، احساس عجز، ترس و ناامیدی مثل یک سایه تیره برروح وجسمت سنگینی می کند. بی تاب و کلافه می شوی . به مرور اطرافیان هم از دستت کلافه میشوند ،در نگاهشان و رفتارشان می خوانی: « بالخره کی میخواهی خوب بشوی »؟
پای شکسته نیست که بتوانی به همه نشانش بدهی تا انتظار دویدن از تو نداشته باشند روحت شکسته است و کسی نمی تواند ببیند. درک و پذیرش این حال و روز
برای خودت سخت است . چطور میتوانی از دیگران انتظار داشته باشی ؟
آرش به چنین وضعیتی دچار شده.
توضیح :‌آرش دچار بیماری سوختگی روحی /جسمی شده .burn out . که در اروپا زیاد متداول است. کسانی به این وصعیت دچار میشوند که احساس مسولیت بالایی دارند و سعی میکنند چه در محیط کار و چه زندگی خصوصی به همه کمک می کنند. کمتر به فکر خودشان هستند. چندین مسولیت و کار مختلف را در هم زمان و طولانی به عهده می گیرند. نه گفتن برایشان سخت است . مرزی برای مصرف توان خود ندارند و جلو میروند تا تمام انرژی شان از بین برود و دیگر چیزی باقی نماند و یک روزی دیگر می سوزند. روحا و جسما.
آرش می گوید:‌ «انگار از اون بالا افتادم ته یه چاه تاریک که هیچ نوری پیدا نیست و هیچ جوری نمی تونم ازش بیرون بیام.دیگه خودمو نمی شناسم». همینطور که اشکهایش را پاک می کند. می گوید می بینید مثل یک بچه گریه می کنم. ترس همه وجودمو گرفته . انگارافتادم وهیچ وقت بلندنمی شم»
می گویم :‌ «یک روزی متوجه می شوی که این افتادن بهترین حادثه ای بود که میتوانست در زندگی ات اتفاق بیفتد.می توانم درک کنم که شنیدن این جمله برایت
عجیب و سخت است . اما اگر این اتفاق برایت نمی افتاد امروز روی این صندلی روبروی من نشسته نبودی.
بعضی وقت ها زمانی که از آن بالا پایین می افتی ، آن پایین چیزی هست که باید پیدا کنی و توشه راه زندگی ات قرار بدهی .
الان وقت آن است که ازهمین جایگاه (پایین) با هم نگاه کنیم ، برای یافتن آن گم شده زندگی ات

15-12-2018

داستان شادی و شهرام❤️

بیشترما انسان ها دوست داریم یک شریک زندگی داشته باشیم. کسی که بتوانیم به او عشق بورزیم از او محبت بگیریم. کسی که در کنارش احساس ما بودن و آرامش کنیم، با هم بخندیم کارهای مشترک انجام بدهیم،
این رویای زیبا را تقریبا همه داریم اما گاهی آنقدر متمرکز هستیم روی به دست آوردنش که فراموش می کنیم رسیدن به آن نیاز به شخص دیگری هم دارد و از خودمان سوال نمی کنیم یا متوجه نیستیم ایا کسی که انتخاب کرده ایم همان شخص مناسب برای دست یابی به این رویاست ؟
مگر قرار نیست با او و دوتایی این رویای زیبا به حقیقت تبدیل شود؟
***
شادی و شهرام برای مشاوره پیش از ازدواج آمده اند.
شادی می گوید: «میخواستم یک متخصص به ما بگوید آیا ما با هم جور در می اییم یا نه ».
شهرام می گوید:« فکر می کنم اگر شادی بعضی اخلاق ها و عادت هایش را عوض کند. ما با هم مشکلی نداریم». می گویم :‌یک مشاور – روان درمانگر رابطه نباید به شما و هر کس دیگری بگوید که مناسب هم هستید یا نه . اما میتوان کمک کرد که خودتان به این موضوع آگاهی پیدا کنید. سوالاتی از انها می کنم و میخواهم که جلسه بعد روی پاسخ ها فکر کنند و روی کاغذ نوشته بیاورند. جلسه دوم . شادی بدون هیچ نوشته ای میاید می گوید : در سرم هستند اما با کلی تلاش می بایست از سرش بیرون میاوردیم ( ترس و شک از بیان داشت و خودش هم نمیدانست که چه میخواهد)
شهرام هم با یک لیست طولانی از عادت ها ، خصلت هایی که شادی در خودش باید عوص کند آمده بود. درحقیقت اگر این لیست اجرا میشد از شادی یک شخص کاملا متفاوت ساخته می شد!
توضیح:‌ پاسخ به سوالها در حقیقت به انها کمک می کرد که شناخت نسبت به خودشان و نیازشان در رابطه بدست بیاورند.
در جلسات با تکنیک ها و سوالات خاصی به افراد کمک می شود که حتی الامکان باز و واضح نظرات و خواسته هایشان را بشناسند و جرات کنند بگویند.
***
شهرام روحش خبر نداشت که در دنیای شادی این همه شک و تردید راجع به رابطه و ادامه آن هست . او در ذهنش درگیر تدارک ازدواج بود.
شادی می گوید :‌ «هرچی می گفتم تو میخواستی قانع ام کنی که منطقی نیستند و من از اینکه دعوا بشه بدم میاد. تازه فکر می کردم بعدا درست میشه »
ضمن صحبت معلوم شد که یک ماه هم زیر یک سقف زندگی کردند و نتوانستند تحمل کنند. ***
سعی کنیددر رابطه و خصوصا وقتی قرار است طولانی مدت باشد آگاهانه حرکت کنید. از خود ، نیازهایتان شناخت داشته باشیدو همینطور از دنیای کسی که انتخاب می کنید.

08-12-2018

داستان ماریا❤️

عشق سن نمی شناسد
***
۷۵ ساله است و عاشق شده . می گوید هیچ وقت فکر نمی کردم که بتوانم در این سن عاشق بشوم .
اسمش ماریا است و از ۱۹ سالگی با همسرش که یک سال است فوت کرده زندگی می کرد .سال پیش برای سوگواری و پذیرش مرگ همسرش پیش من آمده بود.عشقی در زندگی شان شعله ور نبود اما طی سالها به هم عادت کرده بودند. آلان بیشتر برای کنار امدن با تردیدهایش و اتخاذ تصمیم مشاوره میخواهد .
ماریا هلندی است . با فرانک آمده . فرانک هم هلندی و ۷۸ ساله است و نزدیک به ده سال است که تنها زندگی می کند. ازدواج موفقی نداشته و از زندگی مجردی اش راضی است . مایل نیست آزادی های فردی اش از او گرفته شوند ، میخواهد روابطش در شهری که هست همچنان باقی بماند . برنامه های خاصی با دوستان و بچه ها و نوه هایش دارد.
ماریا و فرانک در دو شهر مختلف زندگی می کند. ماریا دوست دارد فرانک به شهر او نقل مکان کند و با هم زیر یک سقف زندگی کنند. فرانک دوست دارد هر دو در شهر خود بمانند و به زندگی مستقل خود ادامه بدهند اما چند روز در هفته را باهم باشند و کارهای مشترک با هم انجام دهند. ماریا نمی داند چه تصمیمی بگیرد.
*** خیلی پیش می آید که افراد ( در اروپا) خصوصا وقتی خاطره خوبی از ازدواج قبلی ندارند و جدا می شوند به ازادی های فردی خودشان خو می گیرند و حاضر نیستند دوباره ریر یک سقف با دیگری زندگی کنند. برای فرانک این حالت است . او ماریا را دوست دارد اما آزادی اش راهم.
برای ماریا که از جوانی همواره با همسرش زندگی کرده و زیاد تنها نبوده مشکل است که شیوه پیشنهادی فرانک را بپدیرد. خصوصا اینکه به تنهایی عادت نکرده و نمی تواند و یاد نگرفته از تنهایی خودش لذت ببرد. می پرسد چه کار کنم ؟
***
برای عاشق شدن سنی وجود ندارد. تا قلب هست عشق هست ، عاطفه هست و نیاز به پیوند هم همواره در بشر بوده و هست. اما برای زندگی مشترک و دوام عشق در رابطه تنها عاشق بودن کافی نیست. تفاوت در علایق ، شیوه و فلسفه زندگی، فرهنگ خانوادگی و شخصی زندگی زیر یک سقف را سخت می کند و اگر نتوان پلی بین تفاوت ها ایجاد کرد عشق به مرور از بین میرود.
بعد از چند جلسه صحبت بالاخره ماریا تصمیمش را می گیرد. می گوید : «اهمیت عشق من به فرانک زیاد تر از ان است که از ان بگذرم . برای عشق انتخاب می کنم. همیشه دوست داشتم حس عاشق شدن و رابطه عاشقانه را تجربه کنم .»

02-12-2018

داستان مریم و محسن❤️

چگونه متوجه بشوم که رابطه ام در خطر جدی است ؟ ***
مریم و محسن ۸ سال است با هم زندگی می کنند.
مریم می گوید:‌ «اصلا نمی تونم باور کنم که محسن در خواست جدایی کرده .ما با عشق ازدواج کردیم و تا سه ماه پیش هیچ مشکلی باهم نداشیم. حتی دوبار با هم دعوا نکردیم . یکدفعه گفت میخوام جدا بشم .
محسن می گوید: « من از دو سال پیش آرام آرام نسبت به مریم سرد شدم و سه ماه پیش وقتی مریم با مادرم که برای اولین بار مهمان ما بود دعوا کرد دیگه قطره آخر بود برام. »
مریم میگوید:‌« همین؟من که بعدش از مادرت عذرخواهی کردم .»
محسن عادت دارد تحمل کند و نارضایتی اش را بروز ندهد. و مریم فکر می کند همین که با محسن رندگی میکرده به این معنی است که در کنار او بوده .
مریم می پرسد: جطور می توانستم متوجه شوم که رابطه مان در خطر جدی است ؟ ***
رابطه ها می میرند. گاهی آنقدر آرام آرام که نمیدانی کی و چگونه . یک روزی ، یک حایی یک اتفاقی می افتد و ان اتفاق نقش قطره آخر را بازی می کند. اما درحقیقت این مرگ تدریجی از مدتها پیش آغاز شده و شما زوج ها ( گاهی هردو و یا یکی از شما ) نتوانسته اید حس کنید، به موقع ببینید و یا دیده اید اما جدی نگرفته اید. دعوا کردن در خیلی اوقات دلیل بر خط پایان یک رابطه نیست . خیلی ها که با هم دعوا می کنند در کنار آن لحطات بسیاری دارند که احساس می کنند به یکدیگر نزدیکند و برای هم حضور دارند.
نشانه جدی خطر برای رابطه زمانی است که دو نفر نتوانند دیگر با هم ارتباط برقرار کنند و به همدیگر حس با هم بودن و برای هم بودن را بدهند، در این زمان زوج هاکه زمانی عاشق هم بودند به مرور از یکدیگر فاصله می گیرند و از نظر عاطفی نسبت به هم سرد می شوند. این فاصله و سردی خطر جدی است . درطی این فاصله گرقتن و سردشدن طولانی پیوند و امنیت عاطفی جای خودش را به حس عدم امنیت احساسی می دهد و جدایی عاطفی مهمان رابطه تان میشود ولو اینکه زیر یک سقف زندگی کنید.
. *** رابطه به خودی خود زنده نمی ماند. اگر به آن توجه نکنید می میرد. هر از گاهی با رابطه تان خلوت کنید و با فاصله، واقع بینانه به آن نگاه کنید و سوال هایی از خودتان بپرسید:‌ – آیا هنوز با هم ارتباط داریم و منطور از ارتباط صحبت کردن با هم نیست بلکه درک کردن ، فهمیدن همدیگر و ارتباط عاطفی است. -آ یا زمان کافی برای با هم بودن اختصاص داده ایم؟ با هم کارمشترک انجام میدهیم؟ آخرین بار که با هم تفریح مشترک داشتیم کی بود؟

27-11-2018

عشق پایدار

 داستان نادر و سیما❤️

***
۷۸ ساله است آمده تا با کمک گرفتن از تراپی مرگ همسرش نادر را که چند ماه پیش فوت کرده بتواند بپذیرد و با ان کنار بیاید. می گوید هر شب با عکسش که روی میز اتاق خواب است صحبت می کنم و قبل از خواب به او می گویم :‌ «به امید دیدار ، به زودی ». اسمش سیما و چهره اش شکسته تر از سن تقویمی اش . انواع بیماری ها را دارد. یک مهربانی خاصی در صورتش موج می زند ، همینطور یک غم عمیق.
از همان دیدار اول می دانم با تمام وجود میخواهم به او کمک کنم تا باقیمانده عمر را راحت تر زندکی کند.
سیما از دوران جوانی اش عاشق نادر بود و نادر ۱۵ سال بعد از ازدواج با او بر اثر یک تصادف دچار ضربه مغزی شد و بدبینی اش و اخلاق تندش از ان موقع شروع شد. اما هنوز برای سیماهمان نادر قدیمی بودکه عاشقانه دوستش داشت. چند سال پیش نادر دچار بیماری فراموشی شد دیگر آن نادر قدیم نبود، رفتارش بسیار آزار دهنده شده بود.
ان موقع هم سیما برای بهره برداری از تراپی آمده بود. میخواست در کنار درمان افسردگی ، کمک بگیرد تا رفتار خشن، کنترل امیز نادر را تحمل کند. با وجود مشکلات جسمی اجازه نمی داد که نادر در سازمان های خاص برای نگهداری افراد با نقض جسمی یا مشکل فراموشی نگهداری شود. اصرار بچه هایش به این کار هم تاثیری نداشت . میخواست خودش از او نگهداری کند.
نادر راحتش نمی گذاشت .اجازه نمی داد سیما جایی برود یا کسی به خانه بیاید.
سیما می گوید:«می ترسید کسی من را ازش بگیرد». وقتی سیما خسته بود و از شدت خستگی روی صندلی خوابش می برد نادر با عصا بیدارش می کرد. سیما
می گوید : «‌به خاطر این بود که می ترسید من مرده باشم .» سیمابرای هر رفتار نادر یک دلیل خوب داشت . دلیلی که ریشه اش علاقه نادر به او بود .
می پرسم :‌چه چیزی کمکت می کرد که این همه فشار رفتار نادر را تحمل کنی و این همه سال از او نگهداری کنی ؟ نخواهی حتی پرستاری به کمک بگیری؟
می گوید :‌عشق ***

تنها عشق نبود که سرچشمه بردباری سیما بود.
بلکه پیوند عمیق عاطفی بینشان و خاطرات زیبایی که سالهای قبل از بیماری نادر باهم ایجاد کرده بودند هم به یاری سیما می آمدند و توشه ای بودند برای این مسیر ،در طول این سالهای دشوار . رابطه وقتی
براساس عشق و پیوند عاطفی باشد محکم است اما خاطرات زیبایی که در طول رابطه می سازید این استحکام را پایدار تر می کند و هرچه ساختار رابطه تان محکم تر باشد مقاومت آن دربرابرحوادث بیشتر .

17-11-2018

 داستان مرجان و محسن❤️

خیانت و تاثیر ان بر زوج و  رابطه انها        ***                                             

مرجان و محسن نزدیک به ۲۰ سال است با هم ازدواج کرده اند. محسن هیچ وقت 

احساساتش را با کلام به مرجان بیان نکرده، مرجان قبول کرده بود که محسن عادت به بیان احساساتش به شکل کلام را ندارد. 

یکروز مرجان بطور اتفاقی  یک پیام بسیار عاشقانه که محسن برای خانمی فرستاده را در موبایلش می بیند. همسایه هم می گوید که محسن را با خانمی دیده است . 

مرجان کاخ رویاها و باورهایش در مورد رابطه اش روی سرش خراب می شود.  احساس می کند تمام عمرش فریب خورده.  

می گوید:«‌ چقدر من ساده لوح بودم . چطور تونستی این کار و بکنی ؟ من چی کم داشتم؟» 

محسن می گوید:‌ «چند بار میخوای این چیزا رو تکرار کنی؟ حالا یه اتفاقی افتاده رفته . تاکی میخوای تلفن منو کنترل کنی ، دارم خفه میشم از این همه کنترل ؟»

مرجان با گریه و خشم می گوید: «تو این همه سال  میتونستی این کلمات عاشقانه را هم بگی ؟ اما نه به من؟

من میخوام بدونم از کی با هم بودید ؟ رابطه چطور بوده……»

محسن می گوید:‌«چه فرقی میکنه . دیگه یک اس ام اس و یک دیدار  بود و تمام شد.» 

***

خیانت در رابطه هر نوعی که باشد و  به هر شکلی که صورت بگیرد تاثیر بسزایی در رابطه بین دو نفر باقی می گذارد و اثر و عواقبش در بسیاری موارد در رابطه باقی می ماند. خیانت باعث می شود که تصویر فرد نسبت به خود، دیگری ( همسر) و رابطه زناشویی کاملا دگرگون شود.  

برای مرجان تصویر ایده ال و زیبا یی که از رابطه با محسن  داشته دیگر الان نابود شده ؛ اینکه او برای محسن شماره یک بوده و با هم  پیر خواهند شد، دیگر محو شده . مرگ آرمان ها و تصویر ها مثل مرگ عزیزان می ماند. یک چیزی می میرد.  فرد سوگوار می شود،  ضمن سوگواری برای  فروپاشی تصویری که دیگر وجود ندارد ، اعتماد  به آینده و  استحکام زندگی  مشترک را هم از دست میدهد.   

 اعتماد  و نظرفرد اسیب دیده  نسبت به شریک زندگی اش هم  دچار خدشه میشود. به نظر میرسد که با کسی زندگی می کرده که فکر میکرده او را میشناسد اما درحقیقت نمی شناخته . چظور مرجان میتواند دوباره  به محسن اعتماد کند؟

فرد اسیب دیده نظرش نسبت به خودش هم تغییر می کند.  با احساسات و افکار زیادی درگیر میشود؛ احساس تحقیر می کند، فکر می کند چقدر نحیف بوده که این همه سال این همه مایه گذاشته برای همسری که شخص دیگری را به او ترجیح داده . جقدر احمق بوده که متوجه خیانت  همسرش نشده . چطور نتوانسته ببیند؟

آیا بعد از خیانت هنوز باید به رابطه زناشویی ادامه داد؟

پاسخ این بستگی به افراد و نقطه نظرفردی شان دارد. اما برای کسانی که هنوز همدیگر را دوست دارند و دلایل کافی برای با هم بودن دارند . بله ، بهتر است به  رابطه تان شانس دوباره بدهید.  مرجان و محسن این شانس را به خود و به رابطه شان دادند. 

آیا با وجود همه این تغییرات و پیجدگی ها هنوز شانسی برای نجات رابطه هست ؟ 

بله . اگر هر دو طرف هنوز همدیگر را دوست داشته باشند و بخواهند نیرو بگدارند برای ترمیم انچه از بین رفته .  اما تمایل و تلاش دو طرفه زیادی طلب می کند. دلیل تکرار مرجان این بود که در محسن نمی دید  که واقعا متوجه کاری که کرده شده و میران اسیبی که به مرجان رسانده را بتواند حس کند.  بیان اینکه من اشتباه کردم از جانب محسن اغاز پروسه ترمیم است. اما این بیان باید به گونه ای باشد که طرف مقابل (‌مرجان ) واقعا باور کند. محسن می بایست در ایجاد چنین باوری نیرو می گذاشت . در کنار ان باید این فرصت به مرجان داده می شد  (درتراپی زناشویی)  که بتواند سوگواری کند برای آنچه اتفاق افتاده  تا خشم و غم کمتری داشته باشد و آمادگی شانس دوباره دادن به محسن را داشته باشد. گاهی اوقات ( نه همیشه و در همه شرایط) خیانت می تواند یک علامت باشد که بیان یک نقص یا بیماری در رابطه است . با جدی گرفتن آن و تغییر در خود و رابطه شاید این مشکل از بین برود و رابطه با وجود اسیب هنوزز پایدار بماند. نه افراد و نه رابطه به  شکل سابق نمی مانند اما در بیشتر روابطی که خیانت در ان صورت می گیرد، آن شکل سابق هم انچنان سالم نبوده.     

11-11-2018 

داستان فرید و فریبا❤️

 شتاب برای ازدواج

***

می گوید یک وقت فوری میخواهم برای مشورت قبل از ازدواج. خیلی توضیح میدهد راجع به فرید و اخلاقش و

بعد اضافه می کند :‌فکر می کنم ترس از پیوند داره ، احتمالا کوله بار گذشته و طلاق پدر و ماردش  باعث میشه …

خیلی جالب است در سالهای اخیر که مردم بیشتر با روانشناسی آشنایی پیدا کرده اند، خیلی ها  به راحتی  برای همدیگر تشخیص صادر می کنند و میخواهند طرف مقابل تراپی گرفته ، بهبود حاصل کند تا آنی شود که دیگری میخواهد.

با هم میایند.  فریبا ۳۸ ساله است و فرید یکسال از او بزرگتر. 

فرید دوست دارد مدتی با هم دوست باشند ، بیشتر همدیگر را بشناسند، مدتی زیر یک سقف با هم زندگی کنند و بعد از آن تصمیم بگیرند که آیا به اندازه کافی همخوانی وجود دارد برای یک ازدواج یا نه. 

فریبا عجله دارد. می گوید:‌

ما الان یکسال هست که با هم دوستیم. اکثر تعطیلی آخر هفته با هم هستیم. 

هیج لزومی نداره که حتما زیر یک سقف بریم. خصوصا که اگر بخواهیم بچه دار بشیم و من دو تا بچه میخوام دیگه برا سن من فرصتی نیست. 

فرید اصلا بچه دوست ندارد. مایل است خانمش کار کند هردو هزینه زندگی را تامین کنند. مسافرت بروند. 

 فریبا دوست دارد خانه باشد ، بچه داری کند و اگر کاری برای یکی دو روز  پیداشد،  انجام دهد. 

فرید آدم فامیل دوست است و می گوید برایش خیلی مهم است که همسرآینده  اش با فامیلش خصوصا مادرش رابطه دوستانه داشه باشد. 

فریبا دو بار بیشتر مادر فرید را ندیده و مایل هم نیست که به جز رابطه رسمی رابطه دیگری باشد. میگوید دوست دارد زندگی خصوصی اش خصوصی بماند.

از فریبا می پرسم :‌ چه چیزی در فرید برایت دوست داشتنی و جالب است که عجله برای ازدواج با او داری؟ 

می گوید:‌مرد خوبیه ، چشم پاکه ، صادقه ، اهل خونه و زندگی .

فرید می گوید:‌ من اصلا فریبا را نمی شناسم . هر روز نظرش عوض میشه . مرتب ا فیلم های فارسی میدید از وقتی فهمیده من فیلم فارسی دوست ندارم میگه اونم دوست نداره . راجع به هرچیزی بعد از مدتی میگه منم همینو دوست دارم. 

آخه تو از خودت هیج نطری نداری؟ تو کی هستی ؟ مگه میشه با این سن اینطور سریع نظراتت عوض بشه ؟ من فکر میکنم تو سنت بالا رفته و یک کاندید میخوای که با عجله تشکیل خانواذه بدی و این کاندید منم.

فریبا میگوید:‌ من فکر می کنم چون بچه طلاق هستی از پیوند میترسی..

و من میپرسم :‌از من انتظارچه نوع کمکی دارید؟

***

گاهی اوقات جوان ها آنقدر عاشق تصویر زیبای کانون گرم خانواده ،یافتن شریک زندگی و خیلی رویاهای دیگر بعد از ازدواج هستند که عشقشان به همدیگر کمتر از عشقشان به این تصویر است . 

متوجه نیستند که ایجاد چنین کانونی خصوصا دوام آن  احتیاج به دو نفر دارد که با هم تا حدی هم خوانی داشته باشند. زندگی زناشویی با کیفیت  یک مسافرت چند روزه نیست که یک طوری با هم کنار بیایید بعد برگردید سرخانه و زندگی تان . 

حتی اگر بنا به دلایلی تصمیمتان براساس عشق و دوست داشتن نباشد باز نیاز به  اساس نسبتا محکمی هست :  علایق و خواسته های مشترک، حرف مشترک، 

قبل از اتخاذ چنین تصمییم بزرگی بهتراست خود و خواسته هایتان را بشناسید و بدانید چه نوع رابطه ای را میخواهید و نیازهایتان در رابطه چیست. آگاهانه تر حرکت کنید. مسیر راه را دلپذیر کنید نه پر از تنش و کلنجار.

29-10-2018

مسر من یک فرشته است که فقط دو تا بال کم دارد

داستان سارا و سام ❤️

سارا می گوید ۸ سال است با سام
ازدواج کرده و از همسرقبلی اش یک پسر ۱۲ ساله دارد. سام از سارا کوچکتراست و مجرد بوده وقتی با سارا ازدواج کرده.
سارا می گوید شک دارم که با سام ادامه بدهم. اول اینکه از من جوان تره ، شاید بعدا بچه بخواهد، دیگر اینکه خانواده ام قبولش نکرده اند و هنوز هم برایم کاندید همسر انتخاب می کنند خصوصا افراد پولدار . برایشان پولدار بودن حرف اول را می زند. به سام احترام نمی گذارند با اینکه بیچاره برایشان خیلی زحمت می کشد.
سام را به تنهایی می بینم. می گوید :‌نمیدانم چطوری از سارا محافظت کنم.
خانواده اش همه مشکلاتشان را روی دوش او می اندازند . صبح تا شب تلفن دستش است که مشکل یکی از انها را حل کنه. مشکلات پسرش هم که جای خود داره. ما خودمون دوتایی مشکلی نداریم اما مشکلا آدم های اطرافمان فضایی برای زندگی زناشویی مان باقی نمی گذاره . تصور من از ازدواج چیزی غیر از این بود.
وقتی میخواهد از اتاق بیرون برود، وسط در می ایستد و می گوید:‌ شما یک جمله ای گفتید بین صحبتهاتون، گفتید انتخاب با منه و می تونم ادامه بدم و یا به زندگی با سارا پایان بدم. اما من حتی فکر این موضوع دیوانه ام میکنه. میدونید سارا مثل یک فرشته است فقط دو تابال کم دارد.
من یادم هست جمله ام . این طور جمله های ترکشی را عمدا پرتاب می کنم و منتظر عکس العمل می مانم که از آن در تراپی استفاده کنم.
به سارا می گویم . سام کمک میخواست که بداند چگونه از شما محافظت کند در مقابل فشارهای افراد خانواده که هرکدام زندگی خودشان را دارند.
من فکر می کنم فقط شما نیستی که احتیاج به محافظت داری . شما هم باید تصمیم بگیری که میخواهی از او محافظت کنی؟
این مرد تو را دوست دارد. برایش مهم نیست که بیست کیلو اضافه وزن داری، دور چشمانت چروک افتاده ، بار مشکلات اطرافت کمرش را خم کرده . برای او شما فرشته ای هستی که فقط دو بال کم داری. فکر میکنی این عشق برایت آنقدر ارزش داشته باشد که در کنارش بایستی و از او در مقابل برخورد خانواده ات محافطت کنی؟
چشمان درشتش را به من می دوزد و یکدفعه با صدای بلند شروع به گریه می کند. دستهای لرزانش را در دست می گیرم و با خود فکر میکنم ای کاش خانواده اش درد سارا را درک می کردند و این حسن نیتشان را طور دیگری نشان میدادند.

27-10-2018

داستان فریبا و مادرش❤️

***

از فریبا خواسته ام مادرش را همراه خود بیاورد تا در جلسه ای فرصتی فراهم شود که بتوانند همدیگر را بهتر درک

کنند.
فریبا بعد از یک ازدواج که خاطرات بسیار تلخی برایش بجا گذاشته با فرید آشنا شده .
می گوید: من این پسر را دوست دارم . برای اولین بار احساس می کنم که کسی را پیدا کرده ام که دوستم دارد و برایش ظاهرم و ضعف هایم مهم نیست من را به خاطر شخصیتم و همانی که هستم دوست داره . اما مامان نمیتونه این رو درک کنه.
مادرش که انگار منتظر چنین فرصتی بود که با حضور یک متخصص دخترش را از اشتباهی که قراراست صورت بگیرد باز بدارد
می گوید:‌ این آقا حقوقی که میگیرد کافی زندگی و نیازهای تو نیست . یک کارمند ساده است
پدر و مادرش هم وضع مالی انچنانی ندارند. تو نمیتوانی با این آقا زندگی خوشبختی داشته باشی…..
فریبا می گوید . من تو خانه شما وضع مالی خوبی داشتم . محسن (‌همسر سابقش ) هم وضع مالی خیلی خوبی داشت اما من احساس بدبختی می کردم. ما در حدی که زندگی معمولی داشته باشیم داریم . اینجا هم اروپا هست و هیچکی در نمیمونه . ضمنا ما هر دو کارمی کنیم….مادر حرفش را قع می کند:
حقوق تو که مال خودته . نکنه میخوای تو خرجشو بدی…
مامان :‌ما هردو کار می کنیم و هر دو هزینه می کنیم.
مادر عصبانی به من نگاه می کند.
شما بفرماید. مردی گفتند ، زنی گفتند. مرد موظفه زنش را و خانواذه اش را اداره کنه. …این فرهنگ ایرانی ما هست.
بعد همینطور با چشمانش درشتش به من زل می زند و منتظر تایید می ماند….
همینطور که سنگینی این چشمان تایید طلب را احساس می کنم به چهر ه فریبا نگاه می کنم که با استیصال و انتظار به من نگاه می کند.
موضوعی که توی فکر من است فعلا فرهنگ ایرانی نیست . بیشتر در گیر این هستم که به چه صورتی میتوان فرهنگ این مادر و دختر را برای یکدیگر روشن کرد و آیا میتوان پلی بین این دو ایجاد کرد؟
درخیلی موارد هرکس فرهنگ شخصی / خانوادگی خودش را تعمیم به فرهنگ کل کشور میدهد. خیلی وقت ها مادرها با تمام حسن نیتی که دارند جای خواسته های خود و فرزندانشان را اشتباهی می گیرند و انچه اعتقاد دارند برای فرزندان دیکته می کنند.
خیلی وقت ها والدین انچه خود به آن نرسیده اند را میخواهند فرزندانشان به آن برسند بدون انیکه متوجه باشند فرزندان کپی انها نیستند و قرار نیست باشند…
تا کجا ما حق دخالت در زندگی فرزندانمان را داریم و کجا باید بگذاریم خودشان انتخاب کنند؟ مرز کجاست؟

22-10-2018

داستان مهسا و مهران❤️

****

مهسا و مهران مدت ۸ سال است که در هلند زندگی می کنند. 

مهران در زمان ازدواج ۵۵ ساله بود.قبلا همسر داشته و همینطور دو فرزند اما دیگر با انها ارتباطی ندارد . مهران تصمیم گرفته این دفعه با دختری از ایران ازدواج کنه، کسی که با فرهنگ ایران بزرگ شده باشد . احتمال این را هم داده که شاید در دوران پیری اگر اوضاع بهتر شود بخواهد برگردد ایران . مهسا ۳۷ سال داشت زمان ازدواج . در ایران مدیر یک مدرسه بود و خیلی هم سخت گیر بوده راجع به انتخاب همسر، از مهران خوشش آمده و با وجود اختلاف سن تصمیم به ازدواج با او گرفته . الان دارای یک دختر ۶ساله هستند. 

مهسا می گوید:‌ تو ایران دو ماه با هم بودیم . یه جور دیگه بود. شاد بود. از اینکه خیلی اطلاعات داشت خوشم میامد. خیلی خوب حرف میزد راجع به همه چیز. تحصیل کرده و فهمیده بودنش برایم جالب بود اما الان دهن که باز میکنه حرف بزنه حالم بد میشه. چون فقط حرفه و در عمل هیج. صبح تا شب تو خونه نشسته و اخبار گوش میده و مرتب به همه کس و همه چیز بد و بیراه میگه . آدم در کنارش  از زندگی سیر میشه . هر روز صبح که بیدار میشه انگار خبر مرگ عزیزی را بهش دادند.  از همان اول صبح انرژی منفی توی خانه ما جریان داره. 

مهران می گوید:‌ تقصیر من چیه که تو هیچی از مشکلات جهان و ایران نمیدونی ؟ من مشغول مسایل و موضوعات بشریت ام و تو فکر اینکه رنگ خانه باید عوض بشه.. بعد لبخند تمسخرامیزی به مهسا میزند و به من نگاه می کند.

نمیدانم از نگاه من چه می خواند بعد ادامه میدهد:

من از همان روز خواستگاری گفته بودم که  درسته من تحصیل کرده هستم اما بخاطر مشکل جسمی از کار معاف هستم و حقوق بیماری می گیرم و اهل تجملات نیستم. شما قبول کردی . الان زیر حرفات زدی .

مهسا می گوید: من نمیدانستم صبح تا شب تو خونه بودن با کسی که به زمین و زمان بد میگه و هیج فعالیتی نداره و هیج بیرون نمیره یعنی چی. حتی دوساعت از خونه بیرون نمیری که من یک نفسی بکشم. یک تغییر رنگ ساده بعد از ۴سال  تجملات به حساب میاد؟ حتی بخاطر بچه مان هم به خودت حرکتی نمیدی ، باید سه بار دعوا کنیم که یک باری باهاش بکنی یا نیم ساعت ببریش پارک بچه ها…

مهران وسط حرفش می پرد و می گوید:‌ چرا واقعیت را نمی گی که الان پاسپورتت را گرفتی  و بچه ات را داری دیگه به من احتیاج نداری ؟ کیه که عوض شده؟ من یا تو که اول همه چیز را قبول کردی و الان اعتراض می کنی. من صادقانه همه چیز را گفته بودم. بچه هم نمی خواستم. به خاطر تو بچه دار شدیم و الان این بیچاره چه گناهی کرده؟

مهسا شروع به گریه کردن می کند و ضمن گریه می گوید:‌

فکرمیکنی من خیلی احتیاج داشتم بیام اینجا؟ من برا خودم کسی بودم تو کشور خودم . همه چیز را به خاطر با تو بودن رها کردم. پدر، مادر ، دوستام …

می تونی حس کنی چقدر دردناکه موقع زایمان هیچ کس پیشت نباشه ؟ کسی رو نداشته باشی بچه ات رو چند ساعت پیشش گذاری ؟ خواهر برادرت رو با تصویر ببنی و سالی یکبار هم نتونی بری ببینیشان چون پول بلیط نداری؟

مهران به من نگاه می کند و می گوید:‌ ترا خدا ببین خانم چه چیزهایی ناراحتش می کنه . خیلی ها تو ایران الان نان شب ندارند بخورند. خیلی ها همه چیزشان را میفروشند بیایند اینور . خانم راحت آمده اینحا ، برای خودش آزاده ، از امکانات اینجا استفاده میکنه و تازه خوشی زیر دلش زده. باز به من نگاه میکند .

 مهسا هق هق گریه اش زیادتر شده .

از محسن درخواست می کنم به چهره مهسا نگاه کند و وقتی اینکار را می کند می پرسم :‌چه حسی داری وقتی این صحنه رامی بینی؟

می گوید:‌ معلومه ناراحت میشم اما این خانم اشکش تو آستینشه و هرچی میشه فوری گریه میکنه. رویش را برمی گرداند و می گوید مستاصل است و نمیداند چکار کند.  

……

بارها پیش امده که افرادی چه زن و چه مرد با کسانی از ایران ازدواج می کنند و هردو تصوری که از جامعه اینجا و یا انجا و از همدیگر دارند الزاما با واقعیت یکی نیست . وقتی در زیر یک سقف قرار می گیرند تازه متوجه اختلافات در نوع نگاه همدیگر و شخصیت و علایق همدیگر می شوند. گاهی این اختلافات آنقدر زیاد است که هیچ راه میانه ای برایشان نمی توان پیدا کرد. ضمن اینکه انسان ها در پروسه مهاجرت تعییر می کنند . علاوه بران در بسیاری موارد زوج ها در طول زمان خواسته هایشان متفاوت میشود و می بایست هردو این توانایی را دشته و یا در خود تقوی کنند که  این تغییردرخواسته ها را درک کنند و  به نیاز همدیگر پاسخ مناسب بدهند. 

۱۰ اکتبر ۲۰۱۸

کسی را انتخاب کن که تو را انطور که هستی دوست داشته باشد.

نه از تو انی را بخواهد بسازد که دوست دارد.

داستان فریده و فریدون ❤️

 

فریده و فریدون برای مشاوره پیش از ازدواج آمده اند. حدود ۵-۶ ماه است همدیگر را می شناسند. آشنایی شان از طریق معرفی فامیلی بوده .

فریده شک دارد که بخواهد با فریدون ازدواج کند. به خاطر خانواده می بایست عقد شرعی می کردند در غیر اینصورت اجازه نداشت با فریدون  رفت و امد داشته باشد. 

می گوید: ‌اگر به خاطر حرف مردم نبود شاید ادامه نمی دادم . کمی هم شک دارم که با ازدواج نکردن با او اشتباه کنم و شانس خوبی را ازدست بدهم ،چون همه تعریف اش را می کنند.

فریده بسیار خجالتی و محجوب است . صدایش به سختی شنیده می شود و خیلی وقت ها به چهره فربد و حتی من نگاه نمی کند. 

با همان صدای خجالتی اش می گوید:‌

« من از حرکاتش خجالت می کشم. وقتی غدا می خوره سعی مکی کنم بشقابم را بردارم و جای دیگری بروم غذا بخورم

آنقدر تندتند می خوره که انگار دنبالش کرده اند ، انقدر توی دهانش می چپاند که انگار همین یک لقمه را حق داره بخوره . خجالت می کشم باهاش بیرون برم. حرف که میزنه انگار دعوا داره . همه اش پشت سرم نگاه می کنم کسی ندیده باشه…»

فریدون می گوید :‌ «من این ادا و اطوارها رو نمی فهمم. داداش خودش اینقدر بلند حرف میزنه انگار بلندگو قورت داده…. من کار می کنم . از خودم خانه دارم. چشمم پاکه ، اهل دختربازی نیستم.

من فریده را اگربتونه  اینقدر حساس نباشه و  این ادا و اطوارها را از خودش دور کنه باهاش مشکلی ندارم.

بعد اضافه میکند:‌ دختر خانواده داری هست . سالم و زحمتکشه . دیگه چی باید بخوام؟»

نمیدانم عاقبت این صحبت ها به کجا ختم بشود . ایا بتوانند یکدیگر را درک کنند،  ادامه بدهند یا ننتوانند اما چقدر خوب است جوان ها بدانند چه چیزهایی در رابطه برایشان اساسی است ، به نیازهای خود آگاه باشند.

۲۳ سپامبر ۲۰۱۸

گلدان ارکیده آرش و مرضیه❤️

ده سال است ازدواج کرده اند .
می گوید: از یکسال پیش دیگر حس آنچنانی نسبت به مرضیه ندارم . دیگر برایم جذاب نیست . حتی بوی دهنش گاهی آزارم میدهد. چطور قبلا همه چیزش برایم دوست داشتنی بود؟ا
می ترسم اگر اینطور پیش برود مثل خیلی زن و شوهرها بشویم که بعد از مدتی دیگر برای هم عین خواهر و برادر می شوند. دوستم می گوید همه زن و شوهر ها بعد از یکی دوسال بری هم  معمولی می شوند.

 واقعا همینطوره ؟ من هیچوقت این نوع زندگی مشترک را دوست نداشته ام و نمی خواهم.
چهره اش هم کنجکاوانه است و هم نگران . شاید هم تا اندازه ای تایید میخواهد.
مرضیه که همچنان ساکت نشسته نیم نگاهی به من می کند و سرش را پایین می اندازد.
از مرضیه می پرسم : وقتی این صحبت های آرش را می شنوی چه فکری
می کنی ؟ چه حسی داری؟
سرش را بالا می کند ، اشک در چشمانش حلقه زده . کمی ساکت می ماند بعد نگاه به آرش می کند و می گوید:
من متوجه شده ام و حقیقتش خودم هم تقریبا همین حس را به آرش پیدا کردم و
نمی دانم ادامه این زندگی مشترک درست باشد یا نه .

انتخاب می کنم چند لحظه سکوت در اتاق حاکم شود و به چهره زیبا و جوان هر دو نگاه می کنم. آرش نگران به نظر میاید و مرضیه مستاصل .
می پرسم اما شما ۹ سال از این ده سال را همانطوری که دوست داشتید عشق در زندگی مشترک را تجربه کرده اید .
این یکسال اخیر چه اتفاقی افتاده که حس هر دوشما عوض شده؟

چند ماهی از این صحبت می گذرد. بعد از آن جلسات دیگری و صحبت های دیگری داشتیم.

تقریبا دو ماه همدیگر را ندیده بودیم. تعطیلات تابستانی دلیل اصلی بود .
امروز با یک گلدان ارکیده آمده اند. گلدان را درست روی میزی که در طی جلسات هردو به ان زل می زدند گذاشتند.
می گویند این ارکیده را برای شما آورده ایم . به عنوان سمبل تشکر و خداحافظی .
مرضیه باردار است . می گوید بعد از آخرین جلسه تراپی آرش برای اولین بار به من گفت که خیلی وقت ها کنترل استرس خودش را ندارد و متوجه هست که من را آزار میدهد و من که همیشه حرکاتش را در حق خودم ناعادلانه میدانستم و حس انتقام نست به او داشتم و در عمل اجرا می کردم ، یک باره حس همدردی پیدا کرده ام و دوست دارم کمکش کنم. در کنارش باشم. زندگی مان آنقدر استحکام دارد که جلو برویم تصمیم گرفتیم با داشتن بچه کانونمان گرمتر شود.

آرش که همیشه شوخ طبع است می گوید . باید از صبر شما تشکر کنم اما الان ما نیازی به جلسات با شما نداریم.
***
همسر ها یک جایی از نظر عاطفی از هم دیگر فاصله می گیرند . خیلی وقت ها نمی دانند کی و کجا . و بعد از پروسه تراپی ، بعداز چندین جلسه در یک جایی بالاخره دوباره به همدیگر اعتماد می کنند و به هم نزدیک می شوند گاهی عمیق تر از پیش . آن قدر نزدیک می شوند که جرات می کنند دوباره از دنیای درونشان با یکدیگر صحبت کنند: ترس هایشان ، سرخوردگی هایشان ، زخم هایشان…

آرش و مرضیه با عشق ازدواج کردند و ۹ سال این عشق را در رابطه شان زنده نگه داشتند. یک جایی یک چیزی خوب عمل نکرده که این عشق رو به کم شدن کرد. خوشبختانه به موقع متوجه شدند و کمک خواستند.
ارکیده گل مورد علاقه انهاست .
در یکی از جلسات من از آرش و مرضیه پرسیدم :‌گل مورد علاقه تان چیست ؟ هر دو یکدفعه گفتند ارکیده .
از انها خواستم هر کدام یک گلدان ارکیده به دیگری هدیه بدهد و هرکدام از گلدان خود نگهداری کند. همینطور از رابطه شان . ارکیده سنبل یکی برای دیگری بود.

بارها ما از این گلدان های صحبت کردیم اما اصل قضیه این است که عشق در رابطه مثل یک گل زیبا و دوست داشتنی است در گلدان شما.
شما برای اینکه این گل زنده و همچنان زیبا بماند، باید به آن رسیدگی کنید: آب بدهید. تغذیه اش کنید.
اگر دو هفته به این گلدان نرسید خشک می شود.
چطور انتظار دارید ماه ها و گاه سال ها به نهال عشق در زندگی تان بی توجه باشید و انتظار داشه باشید همچنان زنده بماند و حتی زیباهم باشد؟

۱۹ اگوست ۲۰۱۸

زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است

( سهراب سپهری )

زمان زیادی از عمرمان را ناخودآگاه به درگیری های فکری مشغولیم. مشغولیات ذهنی  که تمامی ندارند .

فکرهایی که  یا مربوط به خاطرات ناگوار گذشته اند و دیگر کاری برایشان  نمی توان کرد ویا مربوطه به نگران های آینده که شاید اصلا اتفاق نیفتند و تازه اگر اتقان بیفتند، انقدر هم نگران کننده نباشند.

و زندگی ؟

زندگی در همین لحظاتی  که فکرها مارا به دور گذشته و آینده می چرخاند دارد سپری می شود. همین لحظه ، همین اکنون.

هنراست که کنترل افکار به دست ما باشد و نه برعکس . آن وقت می توانیم  لحظاتمان را زندگی کنیم : ببینیم ، حس کنیم …

۱۱ اگوست ۲۰۱۸

 

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق  (حافظ)

رقص عاشقانه

زندگی زناشویی یک رقص دو نفره است . میتوان از اجرای آن دچار استرس شد و میتوان با تمام وجود لذت برد. اینکه چه نوع رقصی را انتخاب می کنید و چگونه ان را اجرا می کنید به شما دو نفر مربوط است .
هنر این است که در انتخاب نوع رقص هم نظر و در اجرای آن همگاهنگ باشید و بتوانید حرکات همدیگر را حس کرده و به ان پاسخ مناسب بدهید. در مسیر زندگی مشترک نوع رقص ها عوض می شود اما تا زمانی که بتوانید حرکات هم را حس کنید و پاسخ مناسب دهید همیشه از رقص تان لذت می برید وهر بار ان را هنرمندانه تر اجرا می کنید.

۵ اگوست  ۲۰۱۸

ای که به هنگام درد راحت جان مرا ( مولانا)

داستان مریم و محسن

 

داستان مریم و محسن  ❤️

مریم با چشمان نمناک و بغض در گلو می گوید :‌
۱۲ سال ازدواج کردیم . از سه سال پیش با اینکه روی یک تخت می خوابیم یکبار منو لمس نکرده.
طول این ۱۲ سال یکبار نگفته « دوستت دارم »…
محسن بعد از اینکه خیلی چیزها می گوید که نتیجه اش این است که مریم باعث دلسردی اش می شود. ادامه می دهد:‌ضمنا همه مثل افراد خانواده تو بزرگ نشده اند که صبح تا شب قربون صدقه هم بروند .
دوباره بحث ها شروع می شود . این دفعه راجع به خانواده ها. …
هیچ کدام در تمام مدت صحبت به هم نگاه نمی کنند. هردو به من نگاه می کنند.
مثل اینکه مسابقه داده باشند و شاید از نگرانی اینکه وقتشان تمام شود میخواهند بسرعت غم، خشم، سرخوردگی و نا امیدی شان را بیرون بریزند.
تقریبا اخرهای جلسه از محسن می پرسم : می توانی روزی ر مجسم کنی که مریم دیگر در زندگیت نباشد . چه احساسی داری ب این تجسم ؟
یک دفعه مثل برق گرفته ها به مریم نگاه می کند وبدون مکث می گوید :‌ احساس می کنم نفسم را ازم گرفتند. نمی توانم نفس بکشم.
مریم با چشمانی از حدقه در آمده نگاه به چهره محسن می کند و می گوید:
” این اولین باری است که احساسش به من را بیان می کند ” . بع از ته دل شروع به گریه می کند. گریه ای مملو از احساساتی که نمی توان گفت کدام قوی تر یا کم رنگ تر است .
محسن سرش را پایین انداخته که کسی چشمان نمناکش را نبیند.

در بیشتر موارد در میان تمام بگو مگوها و سرزنش های زوج ها نسبت به هم گاهی یک لحظه ای پبش می آید ، یک جمله ای بیان می شود که نقطه ای است برای مکث کردن. دعوت به حس کردن ،درک کردن همدیگر .
من در تمام جلسات در انتظار چنین لحظه و لحظه ها هستم. لحظه ای برای آغاز تغییر.
رسیدن به چنین لحظه ها راحت نیست . تحمل می طلبد، زمان نیاز دارد .اما وقتی رخ می دهد زیبایی و امید به بهتر شدن را به همراه دارد.

۲۳ جون ۲۰۱۸

 

بدون دیدگاه - ۹۷/۰۵/۱۴

ارسال دیدگاه

ارسال دیدگاه

*اجباری است
loading