زندگی ، مرگ ، توانایی

خیلی وقت ها به نظر می آید که خیلی اتفاقات ,داستان ها کلیشه ای هستند وشنیدنشان تکراری. اما کلیشه ها را می توان با نگاهی خاص دید. داستان هر فرد را فقط خودش زندگی می کند و نیاز دارد که به شکل خاص دیده شود. می خواهد این حس را بگیرد که درک می شودِِ و غمش را می تواند تقسیم کند. می خواهد بداند شانه هایت تا چه حد توانایی حمل بار سنگینش را دارد تا خیالش راحت باشد و جرات کند خودش را رها کند و بداند کسی هست که رهایش نمی کند. امثال من می بایست توانایی فراهم کردن چنین فضایی و کسب چنین اعتمادی را داشته باشند. درست است که انسان ها خاص هستند اما مشکلات انسانی در خیلی موارد کمابیش مشابه اند.

مراجعین یا مشکلاتشان در چارچوب بیماری به حساب می آید و با معرفی نامه دکتر عمومی شان برای بهبودی می آیند: مشکلاتی مثل افسردگی ، وسواس ، اضطراب و ترس…. یا مشکلاتشان از نظر بیمه لوکس به حساب می آید ودرچارچوب رشد شخصیت و آرامش خودشان است که بدون معرفی دکتر عمومی می آیند. هرینه شان را نه بیمه بلکه خودشان پرداخت می کنند. مثل : نمیدانم از زندگی چی میخواهم ؟ احساس خوشبختی نمی کنم. نمی دانم ازدواج کنم یا مجرد بمانم؟ چند جلسه مشاوره پیش از ازدواج میخواهیم… میخواهم اعتماد به نفسم را بالا ببرم . میخوام خشم ام را کنترل کنم…..

مشکل آرمان در هیچ کدام از این طبقه بندی ها جا نمی گرفت . او یک دفعه شنیده بود که سرطان نوع خشن دارد و شاید سه تا چهارماه زنده باشد. می خواست خودش را آماده برای مرگ کند و خانمش را آماده برای زندگی بدون او.
داستان زندگی آرمان برای من ویژگی خودش را داشت.
سه سال ها پیش مراجع من بود . آن موقع مشکل در ارتباط با همسرش داشت.
مرد کار بود و موفقیت. آنقدر که فراموش کرده بود همسر است و پدر. و متوجه نشده بود سال ها تلاش برای نزدیک شدن به موفقیت کاری ومالی به قیمت فرسنگ ها دور شدن از زنی شده که روزی عاشقانه دوستش داشت و حالا برایش غريبه است.
در تمام دوران کار با زوج ها مردی را ندیدم که اراده ای قوی مثل أرمان داشته باشد.
گفت :‌ «با تمام توان میخواهم دوباره عاشق ام شود».
زن گفت: «من حتی صدایت را نمی خواهم بشنوم».
وقتی خداحافظی کردند آرمان برگشت و گفت: «اول خدا و بعد شما. بگو چه کار کنم.»
گفتم :‌ «دیر آمدی. خیلی پل ها را خراب کردی که باید ترمیم کنی ».
هر چند وقت یکبار تماسی می گرفت و رهنمودی میخواست. اما زن شروع به تراپی کرد و دردهایش را یکی یکی باز می کرد و زخم هایش را می بست.
یکسال طول کشید تا زن دوباره عاشق اش شد.أرمان همانی شد که زن اوائل ازدواج می شناخت . همانی که بدون او نمی توانست زندگی کند.
دیگر همه چیز داشتند چند خانه در هلند. چند خانه در ایران. سهام. زمین …
آرمان آینده خود، بچه ها و نوه هایش را تامين کرده بود. عشق هم که دوباره بین شان زنده شده بود.
حالا زمان آن بود که فقط لذت ببرند. آرمان می گفت :‌« میخوام تا قبل از پنجاه سالگی خودم را بازنشست کنم و فقط با زن و بچه هایم باشم. رندگی کنیم، لذت ببریم.»

آرمان اوایل۲۰۲۱ تازه ۴۸ ساله بود. دکتر گفت تنها ۴ تا ۵ ماه دیگر زنده ای. آرمان می جنگید تا زمان بیشتری بخرد.
کرونا بود و آرمان را تصویری می دیدم. گاهی خوشحال بود چون بعد از مدت ها می توانست یک تکه پیتزا بخورد. می گفت:‌ «بعد از مدت ها احساس لذت از غذا داشتم. هیج وقت فکر نمی کردم خوردن یک تکه پیتزا روزی به یک آرزو تبدیل شود».
گاهی افسوس می خودردَ می گفت : « چقدر تلاش کردم که همه جیز داشته باشم. الان دارم اما نمی تونم استفاده کنم.
گاهی به ماشینی که این همه دوست داشتم بخرم و جلو خانه پارک است نگاه می کنم اما حتی برای نیم ساعت نمی تونم سوارش بشم. حتی راضی ام به دوسال بیشتر زنده بودن».

آرمان میخواست همان اراده ای که به کار برد تا زن دوباره عاشق اش شود را به کار ببرد تا سرطان از جسمش محو شود. باورش بر این بود که می تواند و من هم داستان کسانی را برایش تعریف می کردم که نیروی روان جسم شان را نجات داده بود. گاهی هم به دنیای پس از مرگ کشیده می شدیم.

اما زن که خود پزشک بود خوب می دانست که امیدی نیست. با او داستان دیگری داشتیم. زندگی کردن در لحظه و آماده شدن برای مرگ همسر. تمامی لحظات را زندگی کردن. آنقدر عکس و فلیم گرفته بود که آلبوم کم می آورد. چندین دفتر از خاطرات روزانه نوشته بود که در آینده برای بچه هایشان بخواند.
بعد ازسه ماه دیگر نه تنها دکترها بله خود آرمان هم تسلیم شد و به این نتیجه رسید که آماده رفتن شود.
اموال جمع آور ی شده در هلند تقسيم شدند. شک داشت ماشين را به زن بدهد یا به برادرش.

آخرین جمله اش این بود:‌ «زن و بچه هایم را تنها نگدارید».
اولين بار نبود که این جمله را می شنیدم اما هر بار انگار اولین بار است و قلبم به شدت درد می آید.

آنقدر که نگران تنها گذاشتن زن و بچه اش در دنیای زندگان بود نگران آینده خود در دنیای رفتگان نبود.

می پرسید:‌« چرا باید مواجه شدن با مرگ رندگی را به یادمان بیاورد»؟‌

ای کاش لازم نبود رویارویی با مرگ یادآوری مان کند که زندگی را زندگی نکردیم.
ای کاش وقتی زنده ایم به مرگ فکر کنیم و نه وقتی می خواهیم بمیریم به زندگی که نکردیم.
ای کاش افسوس ها شانس جبران داشته باشند.
ای کاش ….
….

آرمان یک ماه است که دنیای ما را ترک کرده.
ز ن روبرویم است . من هستم و او و زندگی بعد از آرمان.
زن أرمان را به ایران برد که در آنجا خاک شود. بستگانش را ببیند. آن طور که أرمان می خواست.
زن أموال أرمان را بین خود، بچه ها و بستگان او تقسيم کرد انطور که بستگان می خواستند.
زن هر کاری کرد که آرمان نفهمد که بستگان حسابی جنگ و دعوا دارند بر سر حاصل سال ها زحمت آرمان .
زن از خیلی از حق و حقو اش گذشت تا آرمان با آرامش دنیا را ترک کند .
زن در جامعه مردانه درد خود و نسل های قبل خود را تاب أورد، انسانیت و حرمت راارج گذاشت و قوی ماند برای احترام به مردی که عاشقش بود و می رفت و بچه هایی که می ماندند .

زن با تن و روح خسته اش روبرویم است و آماده تا درد ماهها فشار بودن أرمان و غم سنگین رفتن اش رابا من تقسيم کند. درکنار من نیازی نمی بیند که قوی باشد، بردبار باشد یا بترسد که قضاوت شود.
می تواند ضعیف باشد، خشمگین باشد گریه کند ، فریاد بزند، سکوت کند. حرف بزند.
زن می داند که من می دانم چه انسان توانمندی با چه درد بزرگی روبرویم نشسته .
دردی کهنه به قدمت چندین نسل .

03-07-2021

بدون دیدگاه - ۰/۰۴/۱۲

ارسال دیدگاه

ارسال دیدگاه

*اجباری است
loading